پنجشنبه 30 خرداد 1398

به پایگاه اینترنتی آثار تالیفی داریوش شهبازی خوش آمدید. تمامی مطالب این سایت تحت حمایت قانون « حقوق مولفين » میباشد. هرگونه سوء استفاده به هر شکلی يا انتشار مطالب در سایتها یا نشریات بدون کسب اجازه از مولف و بدون ذکر منبع اکيدا ممنوع است. استفاده از مجموعه مقالات بصورت یکجا ممنوع میباشد.

 

صفحه اصلی arrow بلاگ

ناصرالدین شاه دشمنی جز رعیت خود نداشت

ناصرالدین شاه دشمنی جز رعیت خود نداشت
ناظم الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان  آرد:
«... آقا شیخ علی متولد 1242قمری از قزوین به عتبات عالیات رفت و در حوزه درس صاحب جواهر الکلام وارد شد تا فارغ التحصیل گردید ....به طهران معاودت نمود... اغلب اوقات مشغول تصنیف و تالیف بود... تا به خیال کسب افتاد تفنگ ته پر و ساعتی که به اسم شب کوک بود کرد...تفنگ ته پر را وقتی به ناصرالدین شاه دا د و او فشنگ گذارد و خالی کرد پادشاه از خوشحالی از جای بر خاسته و گفت این آقا از ابوعلی سینا گذرانیده است. شاه تفنگ را گرفته به خارجه فرستاد پس از یک سال دو تفنگ مثل آن از خارجه آوردند شاه یکی از آن ها را برای شیخ فرستاد وقتی او دید از روی تاسف گریه افتاد که ای وای من خواستم خدمتی به اسلام کنم حالا معلوم شد چوب به دست دشمن دادم....
شیخ به شاه گفت می توانم کالسکه ای اختراع کنم ... از هر طرف چند گلوله توپ خالی کند... (به شرط آنکه ) پادشاه تهیه قشون خود را  دیده و متقبل شود که با یکی از دول دشمن جنگ کند لااقل شهرهای ایران را پس بگیرد ناصر الدین شاه گفت ؛ « ما جز با رعیت خود دیگر با کسی جنگ نداریم  و به اندازه آن ها هم توپ داریم...»

نخل گردانی در زرگنده

نخل گردانی در زرگنده
روز عاشورا همه بچه های محل جمع می شدند، جلو حسینیه تا پشت سر دسته زرگنده که بزرگترها تشکیل می دادند، براه بیفتند. مدتی طول می کشید تا سرانجام دسته عزاداری با علامتی بزرگ وعلم و کتل و سنج و دیگر ملزومات راه می افتاد.
سرپرستان دسته جوری مسیر و سرعت حرکت را تنظیم می کردند که آنها همزمان با ورود دسته های سینه زنی حسن آباد و قلهک به امامزاده اسماعیل برسند، درست ظهر عاشورا. رسم بود وقتی دو گروه بهم می رسیدند، علامت ها را مقابل هم می آوردند و مراسم سلام را اجرای می کردند.  این مراسم خود داستانی داشت. می گفتند قدیم ها چند بار در این مراسم قلهکی ها و زرگنده ای ها با هم دعوای سختی کرده بودند و از قدرت بدنی و رشادت های یکی دو تن از بزن بهادرهای زرگنده تعریف ها می کردند که یکیشان حالا دیگه معتاد شده بود و حال و روزش خیلی خراب بود.
به هر حال بعد از این مراسم همه جلوی امامزاده جمع می شدند . آن موقع هنوز محوطه امامزاده فضای سبز نشده بود و قبرستان بود و آرامگاه هایی هم در آن قرار داشت . همه که نزدیک هم می شدند نوحه های جانگدازی خوانده می شد و شوری جوانها را می گرفت، زمانی بعد با صدای روحانی دسته کم کم آرام می شدند و می نشستند و او روضه ای می خواند .دقایقی می گذشت با خاتمه روضه بازهم اهالی سینه زن آماده حرکت می شدند تا به حسنیه محل که کلی فاصله داشت، باز گردند. هنگام بازگشت هم با مدیریت سرپرست ها به حسینیه می رسیدیم . آن موقع سفره ها را در صحن حسینیه می انداختند وغذای هیئت را می آوردند. هر ساله غذای عاشورا را مرحوم حاج احمد، صاحب کارخانه رنگ ایران که تقریبا پشت حسینیه بود و امروز دانشگاه آزاد است نذری می داد.
اصل ماجرای سینه زنی زرگنده در عاشورا مراسم نخل گردانی بود که بسیار مهیج و برای ما بچه ها شورانگیز بود. این مراسم بدین ترتیب اجرا می گشت که وقتی سینه زن ها از امامزاده به حسینیه می رسیدند قبل از آن که نهار را بیاورند جوان های زورمند شور گرفته، داخل حسینیه می شدند و دوان دوان و سرزنان یک راست می رفتند، سراغ نخل. نخل اسکلتی شبیه اتاق بود از چوب و کوچکتر از اتاق مینی بوس که با پارچه های مشکی پوشانیده شده بود و گوشه حسینیه قرار داشت. نخل را روی دست بلند می کردند و مانند حمل جنازه گردا گرد محوطه حسینیه دوان دوان و بسرعت می گشتند. جوانان را چنان شور می گرفت که برای بیننده هولناک بود از این روی که اگر کسی زیر دست و پا بیفتد کارش تمام است . ما بچه ها هم دور حسینیه خودمان را به دیوار می چسباندیم و شگفت زده نگاه می کردیم و مواظب بودیم تا دقایقی که نخل می گردید زیر دست و پای نخل گردانان شور گرفته نمانیم که در آن صورت احتمال مرگمان می رفت.
نخل گردانی در گذشته در آبادی های شمیران و بیشتر شهرها کشور برگزار می شد. امروزه نمی دانم در زرگنده و یا جاهای دیگر اجرا می گردد یا خیر. شنیده ام در چیذر هنوز این رسم برقرار است.
 در روزنامه جام جم، ش 3292 در ارتباط با این مراسم در حصار بوعلی آمده:  «... نخل تكايا، شبيه تابوت است و به صورت نمادين، براي تشييع پيكر حضرت امام حسين(ع) شبيه سازي شده است. اندازه اسكلت چوبي نخل چند و چون تزيين و روش نخل برداري آن هم در هر محل متفاوت است. پهناي پيشاني نخل حصار بوعلي 5 / 1 متر و درازاي آن 5 / 3 متر است. پوششي از پارچه هاي سياه با تابلوهايي از استادان نقاشي و خطاطي پيشاني نخل را آراسته و بالاي آن دو نيز 3شاخ و تعدادي سر پرچم پنجه اي و توپي ديده مي شود. وقتي نخل حركت مي كند صداي زنگ كاروان بلند مي شود.
    زنگ داخل نخل است و به دست مسوولش به صدا درمي آيد. پيشاپيش نخل، سيدي با لباس عزا و شال سبز به عنوان سكاندار قرار مي گيرد و در زمان گردش نخل در تكيه با چوب دو شاخه اي مراقب آن است. گردش نخل در تكيه حصار بوعلي 3 دور است البته در گذشته تا سال 1340نخل در روز عاشورا از تكيه خارج و بر شانه عزاداران در انتهاي دسته تا نزديك محله كاشانك مي رفت. حالا50 سال از آن زمان مي گذرد، اما اهالي حصار بوعلي هنوز عقيده دارند كه نخل حصار بوعلي و سيب هاي آن تبرك است و از آن شفاي بيمارانشان را مي گيرند. سيب هايي كه در شب قتل بر سر نيزه هاي 3 شاخه نخل فرومي رود يا در نخل مي ماند تا پس از مراسم نخل گرداني بين مردم تقسيم شود، همان سيب هايي است كه مردم به نيت تبرك در گرفتن آن از يكديگر پيشي مي گيرند. اينها عقيده مردم حصار بوعلي است.»

اولین پرواز بانوان ایرانی با هواپیما

اولین پرواز بانوان ایرانی با هواپیما
هرچند بانوان تهرانی در مشاهده اولین هواپیما در 5 خرداد 1303 خ. بر بالای سرشان دچار وحشت شده و از ترس فریاد زدند/ قهرمان میرزا سالور، ج9 ،ص65.
اما چند ماه بعد دو نفر از بانوان ایرانی برای نخستین بار از این وسیله مسافرتی استفاده کردند. روزنامه ایران در این باره نوشت:
روز21آذر 1303 که طیاره های یونکرس از انزلی پرواز و در قلعه مرغی فرود آمدند دو نفر از خواتین را نیز از انزلی به تهران پرواز دادند.
خواتین مزبور اولین خانم های ایرانی هستند که با طیاره مسافرت کرده اند از قرار اظهارات شان مسافرت با طیاره علاوه بر راحتی و سرعت بسیار پر صفاست و خواهران و هموطنان خود را به این قسمت مسافرت کم زحمت و پر صفا دعوت می نمایند/ روزنامه ایران 22آذر1303/ تهران به روایت تاریخ، ص2176.
سال های زیادی طول نمی کشد که زنان ایرانی نماینده ای را برای خلبانی به جامعه معرفی کردند:
عفت‌ تجارت‌چي‌ نخستين‌ كارآموز و زن‌ خلبان‌ ايراني‌، متولد 1296 شمسي‌ در سال‌ 1318 به‌ تشويق‌ پدرش‌ و علاقه‌ بسيار به‌ پرواز در آموزشگاه‌ هواپيمايي‌ كشور نام‌نويسي‌ كرد. وي‌ در دفترچه‌ خاطراتش‌ نوشته‌ است‌:
سال‌ 1313 بود كه‌ از دبيرستان‌ آزرم‌ ديپلم‌ گرفتم‌ و مدتي‌ در بانك‌ ملي‌ و بعد در كتابخانه‌ دانشكده‌ پزشكي‌ به‌ عنوان‌ مترجم‌ زبان‌ فرانسه‌ مشغول‌ كار شدم‌ اما از همان‌ كودكي‌ شوق‌ پرواز آرام‌ وقرارم‌ را گرفته‌ بود و بزرگترين‌ آرزويي‌ كه‌ در دل‌ داشتم‌ اين‌ بودكه‌ روزي‌ خلبان‌ شوم‌. به‌خاطر دارم‌ زماني‌ كه‌ محصل‌ دبستان‌ بودم‌ روزي‌ براي‌ تماشاي‌ فيلم‌ به‌ يكي‌ از سينماهاي‌ تهران‌ رفتم‌.در اين‌ فيلم‌، خلبان‌ هواپيما هنگام‌ پرواز در دريا سقوط‌ كرد. سپس‌ عده‌يي‌ به‌ كمكش‌ شتافتند و با زحمت‌ بسيار او را از درون‌ كابين‌ هواپيما و آب‌ بيرون‌ كشيدند اما وقتي‌ خلبان‌ كلاه‌ مخصوص‌ را از سر برداشت‌ متوجه ‌شدند كه‌ او يك‌ زن‌ است‌. يك‌ زن‌ خلبان‌! مشاهده‌ اين‌ فيلم‌ روزنه‌هاي‌ اميد را در دلم‌ روشن‌ كرد و باور كردم‌ من‌ هم‌ مي‌ توانم‌ روزي‌ خلبان‌ شوم‌. در سال‌ 1318 باشگاه‌ خلباني‌ تاسيس‌ شد و جرايد وقت‌ اعلام‌ كردند جوانان‌ علاقه‌مند مي‌ توانند فنون‌ خلباني‌ را در اين‌ باشگاه‌ آموزش‌ ببينند. بنابراين‌ به‌ ساختمان‌ باشگاه‌ در خيابان‌ سعدي‌ رفتم‌ اما عضو آن‌ نشدم‌. وقتي‌ به‌ خانه‌ آمدم‌ و جريان‌ را به‌ پدرم‌ گفتم‌ او با حيرت‌ گفت‌ چرا براي‌ خلباني‌ نام‌نويسي‌ نكردي‌؟ در جواب‌ گفتم‌ چون‌ هنوز هيچ‌ زني‌ داوطلب‌ اين‌ كار نشده‌ است‌. پدرم‌ در پاسخ‌ گفت‌: چه‌ اشكالي‌ دارد كه‌ تو اولين‌ زن‌ خلبان‌ ايراني‌ باشي‌! برو هر چه‌زودتر در باشگاه‌ خلباني‌ ثبت‌نام‌ كن‌ و من‌ هم‌ پذيرفتم‌. فرداي‌ همان‌ روز به‌ باشگاه‌ خلباني‌ رفتم‌ و به‌ عنوان‌ اولين‌ زن‌ داوطلب‌ نام‌ نويسي‌ كردم‌. در آن‌ زمان‌ 22 يا 23 سال‌ بيشتر نداشتم‌. وقتي‌ مسوولان‌ باشگاه‌ مرا داوطلب‌ خلباني‌ ديدند سخت‌ متعجب‌ شدند و تحسينم‌ كردند. جرايد وقت‌ هم‌ عمل‌ مرا ستودند و خبر آن‌ را با لحني‌ غرورآميز درج‌ كردند همين‌ موضوع‌ باعث‌ شد خانم‌ ها آينا آوتسيد، قدسيه‌ فرخزاد، فخرالتاج‌ منفردي‌، عذرا رحيمي‌، درخشنده‌ ملكوتي‌ و صفيه‌ پرتوي‌ نيز در باشگاه‌ خلباني‌ نام‌نويسي‌ كنند.اين‌ ماجرا بيشتر در جرايد وقت‌ سروصدا بپا كرد و روزنامه‌نگاران‌ مرا مديون‌ خود كردند. وقتي‌ به‌ شمار داوطلبان‌ اين‌ فن‌ افزوده‌ شد مسوولان‌ باشگاه‌ ما را به‌ فرودگاه‌ «دوشان‌ تپه‌» دعوت‌ كردند. در آنجا پس‌ از مراسم‌ پذيرايي‌ به‌ هر يك‌ از ما لباسي‌ دادند كه‌ شامل‌ يك‌ كلاه‌ مخصوص‌، روپوش‌ خلباني‌، گوشي‌ تماس‌ با مربي‌، كمربند پرواز و چتر نجات‌ بود. در ابتداي‌ كار، مربي‌ طرز استفاده‌ از اين‌ وسايل‌ را به‌ ما آموخت‌. ناگفته‌نماند چون‌ اين‌ لباس‌ تا آن‌ زمان‌ فقط‌ براي‌ آقايان‌ تهيه‌ مي‌شد و به‌ تن‌ خانم‌ها بسيار گشاد و بدقواره‌ بود. به‌ هرحال‌ بعد از دو سه‌ جلسه‌، لباس‌هايي‌ به‌ اندازه‌ خود دوختيم‌ و پوشيديم‌. در اين‌ روز هر يك‌ از ما با معلم‌ خود سوار هواپيمايي‌ ساده‌ شديم‌ و پرواز تفريحي‌ كوتاهي‌ انجام‌ داديم‌. هواپيماهاي‌ تمريني ‌آن ‌زمان‌
«تايگرموس‌» ناميده‌ مي‌شدند و روباز بودند، بطوري‌ كه‌ نيمي‌ از بدن‌ سرنشينان‌ از كابين‌ بيرون‌ بود و مربي‌ به‌ همراه‌ سرنشين‌ يا تعليم‌ گيرنده‌ با دو كمربند كه‌ از روي‌ شانه‌ها عبور مي‌كرد به‌ صندلي‌ خود بسته‌ مي‌شدند تا هنگام‌ پرواز و عمليات‌ آكروباتي‌ به‌ بيرون‌ پرت‌ نشوند.
يك‌ هفته‌ بعد از نخستين‌ پرواز تفريحي‌ ما برنامه‌ آموزشي‌ بطور جدي‌ دنبال‌ شد. هفته‌يي‌ دو روز راهي‌ دوشان‌ تپه‌ مي‌شديم‌. مربي‌ در قسمت‌ جلوي‌ هواپيما مي‌نشست‌ و تعليم‌گيرنده‌ پشت‌ سرش‌ قرار مي‌گرفت‌. چندي‌ بعد گروهي‌ افسر و درجه‌دار نيروي‌ هوايي‌ به‌ مربيان‌ اضافه‌ شدند. در مدت‌ كوتاهي‌ كه‌ پرواز تفريحي‌ انجام‌ مي‌شد سراپا شور و شوق‌ در من‌ بود و احساس‌ غرور مي‌كردم‌. هرگز آن‌ لحظات‌ را فراموش‌ نمي‌كنم‌.
پس‌ از سه‌ يا چهارهفته‌ پرواز تمريني‌ كه‌ انجام‌ داديم‌ به‌ من‌ اجازه‌ پرواز مستقل‌ دادند. در پرواز مستقل‌ تعليم‌گيرنده‌ در همان‌ جاي‌ سابق‌ خود يعني‌ پشت‌ خلبان‌ مي‌نشست‌، چون‌ تمام‌ دستگاه‌ها و فرمان‌ هواپيما كه‌ مقابل‌ خلبان‌ قرار داشت‌، جلوي‌ شاگرد هم‌ بود و او مي‌توانست‌ از آنها بطور يكسان‌ استفاده‌ كند. با اين‌ حال‌ بخاطر اينكه‌ خلبان‌ در كابين‌ نبود و تعادل‌ هواپيما به‌ هم‌ مي‌خورد يك‌ كيسه‌ شن‌ و ماسه‌ هم‌ وزن‌ خلبان‌ به‌ جاي‌ او گذاشته‌ مي‌شد.
تاريخ‌ شروع‌ كار من‌ پنج‌ مهر سال‌ 1318 بود و نخستين‌ پرواز مستقيم‌ 27 آبان‌ 1319انجام‌ شد. در اين‌ فاصله‌ هفته‌يي‌ دوبار تمرين‌ كوتاه‌ مدت‌ داشتم‌. علت‌ اينكه‌ تاريخ‌ نخستين‌ پرواز مستقل‌ خود را به‌ ياد دارم‌ اين‌ است‌ كه‌ همان‌ روز من‌ بهترين‌ لحظه‌هاي‌ زندگي‌ام‌ را سپري‌ مي‌كردم‌ و پشت‌ ديوان‌ حافظ‌ خود به‌ يادگار نوشتم‌ «پرشكوه‌ترين‌ روز براي‌ يك‌ خلبان‌، روزي‌ است‌ كه‌ اولين‌ پرواز آزادش‌ را انجام‌ دهد.»
پدرم‌ مردي‌ روشنفكر بود و در مورد پيشرفت‌هاي‌ زندگي‌ من‌ نه‌ تنها كارشكني‌ و بهانه‌جويي‌ نمي‌كرد بلكه‌ راهنماي‌ مورد اعتمادم‌ بود. در عوض‌ مادرم‌ از اينكه‌ به‌ فراگيري‌ فن‌ خلباني‌ پرداخته‌ بودم‌ سخت‌ در وحشت‌ بود. حتي‌ پدرم‌ به‌ من‌ گوشزد كرده‌ بود درباره‌ نخستين‌ روزي‌ كه‌ پرواز مستقل‌ دارم‌ چيزي‌ به‌ او نگويم‌.
راستش‌ خود من‌ نيز اطلاعي‌ از تاريخ‌ اولين‌ روز پروازم‌ نداشتم‌ و ضمن‌ تمرينات‌ متوجه‌ شدم‌ براي‌ اين‌ كار آماده‌ شده‌ام‌ و قرار است‌ بطور مستقل‌ پرواز كنم‌.
در پرواز مستقل‌ يك‌ ربع‌ روي‌ آسمان‌ بودم‌، اطراف‌ فرودگاه‌ را دور زدم‌ و دوباره‌ به‌ محل‌ سابق‌ فرود آمدم‌. همه‌ حاضران‌ متوجه‌ من‌ بودند كه‌ چگونه‌ برمي‌خيزم‌ و چطور هواپيما را كنترل‌ مي‌كنم‌، بخصوص‌ معلمانم‌ با دقت‌ و وسواس‌ خاص‌ تمام‌ حركاتم‌ را زيرنظر داشتند تا از درصد نتايج‌ تعليمات‌ آگاه‌ شوند. خوشبختانه‌ من‌ زحمت‌هاي‌ آنان‌ را بي‌ثمر نگذاشتم‌ و از آزمايش‌ سربلند بيرون‌ آمدم‌. در مرحله‌ پرواز آكروباتي‌ هنوز گرم‌ تمرين‌ عمليات‌ مختلف‌، مثل‌ غلت‌زدن‌ و معلق‌زدن‌ بودم‌ كه‌ وقايع‌ 20 شهريور اتفاق‌ افتاد و باشگاه‌ خلباني‌ براي‌ مدتي‌ از فعاليت‌ باز ماند. در اين‌ گيرودار ازدواج‌ كردم‌ و همراه‌ شوهرم‌ به‌ كرمانشاه‌ و همدان‌ رفتم‌.
يكي‌ از خاطراتي‌ كه‌ هرگز فراموش‌ نمي‌كنم‌ اين‌ است‌ كه‌ روزي‌ يكي‌ از خانم‌ها پرواز تمريني‌ داشت‌ و ساير هواپيماها نشسته‌ بودند. چشم‌ها به‌ پرواز اين‌ هواپيما دوخته‌ شده‌ بود. وقتي‌ هواپيما برخاست‌ صدايي‌ مهيب‌ در فضا پيچيد و من‌ متوجه‌ شدم‌ يكي‌ از چرخ‌هاي‌ آن‌ آويزان‌ است‌. همين‌ مساله‌ وحشت‌ عجيبي‌ بين‌ ديگر حاضران‌ ايجاد كرد و پرواز هواپيماها متوقف‌ شد. در همان‌ موقع‌ روي‌ «ني‌» كه‌ معمولا براي‌ تعيين‌ جهت‌ وزش‌ باد در فرودگاه‌ مي‌گسترانند يك‌ چرخ‌ گذاشتند تا خلبان‌ متوجه‌ شد حادثه‌يي‌ براي‌ چرخ‌ هواپيمايش‌ رخ‌ داده‌ است‌. بدين‌ ترتيب‌ معلم‌ هنگام‌ نشستن‌ متوجه‌ نقص‌ فني‌ هواپيمايش‌ شد و آنقدر در آسمان‌ گردش‌ كرد تا بنزين‌ تمام‌ شد. آمبولانس‌ و دو برانكارد هم‌ حاضر كرده‌ بودند تا اگر سرنشينان‌ هواپيما دچار حادثه‌ شدند فوري‌ به‌ بيمارستان‌ منتقل‌ شوند. در اين‌ ميان‌ حال‌ ما كه‌ شاهد ماجرا بوديم‌ ناگفتني‌ بود. وقتي‌ بنزين‌ هواپيما تمام‌ شد موقع‌ فرود چون‌ يك‌ چرخ‌ نداشت‌ به‌ اجبار با دماغ‌ به‌ زمين‌ نشست‌ و خوشبختانه‌ سرنشينان‌ آن‌ آسيبي‌ نديدند، فقط‌ قسمت‌ جلوي‌ هواپيما كمي‌ صدمه‌ ديد.
به‌ هرحال‌ ما كار دشواري‌ آغاز كرده‌ بوديم‌ و خوشبختانه‌ به‌ نتيجه‌ هم‌ رسيديم‌. من‌ هنوز هم‌ وقتي‌ هواپيمايي‌ در آسمان‌ مي‌بينيم‌ به‌ قول‌ معروف‌، هوايي‌ مي‌شوم‌ و از غرش‌ آن‌ لذت‌ مي‌برم‌.
البته‌ در شروع‌ كارم‌ با مشكلاتي‌ نيز روبرو شدم‌. مثلا بعضي‌ افراد ناشناس‌ به‌ پدرم‌ تلفن‌ مي‌زدند و به‌ دروغ‌ مي‌گفتند هواپيماي‌ دخترت‌ سقوط‌ كرده‌ است‌. در پاسخ‌ به‌ اين‌ محركها گاهي‌ عصباني‌ مي‌شدم‌ و به‌ پدرم‌ مي‌گفتم‌ چرا مرا وادار به‌ اين‌ كار كردي‌ و مشوقم‌ شدي‌ تا خلبان‌ شوم‌. ولي‌ او معتقد بود در ابتداي‌ هر كاري‌ مشكلاتي‌ وجود دارد و بايد با صبر و تلاش‌ با آنها مقابله‌ كرد.
آنچه‌ خوانديد تنها گوشه‌يي‌ از زندگي‌ پرفراز و نشيب‌ «عفت‌ تجارت‌چي‌» اين‌ زن‌ سختكوش‌ بود. وي‌ پسرش‌ «سينا فياض‌منش‌» را هم‌ تشويق‌ كرد در رشته‌ مهندسي‌ هواپيما تحصيل‌ كند و پسر به‌ دنبال‌ راه‌ مادر، مهندس‌ صنعت‌ هواپيماسازي‌ و فارغ‌التحصيل‌ يكي‌ از دانشگاه‌هاي‌ معتبر امريكا شد.
بانوي‌ پرواز ايران‌ در سالهاي‌ مياني‌ عمر به‌ ادبيات‌ فارسي‌ و شعرسرايي‌ رو آورد و در سال‌ 1337 خورشيدي‌، ديوان‌ «برگ‌هاي‌ پراكنده‌» را منتشر ساخت‌. دفتر زندگي‌ وي‌ پنج‌ سال‌ پيش‌ كه‌ 82 ساله‌ بود به‌ فاصله‌ تنها يك‌ روز پس‌ از مرگ‌ همسرش‌ بسته‌ شد/روزنامه اعتماد.

شهرنو

شهرنو

سینما ایران-جدایی نادر از سیمین نادره چین شد

جدایی نادر از سیمین نادره چین شد
                                                     گرچه ز بعد همه آمده ای در جهان
                                                   از همه ای بر گزین بر همه کن افتخار
                                                                                    خاقانی
دیری از اختراع لومیر( ۱۸۹۵ میلادی) نگذشت که  چشم ایرانیان به جمال سینما توگراف (1279خورشیدی) در عالم هوای و هوس شاهانه شاه قجر روشن شد و تاریخ  سینما در ایران آغازید .
مظفرالدین شاه  سینما توگراف را با خود از اروپا به ایران آورد و نخست خواست که این نوظهور دردانه، رازی باشد میان محرمان و تنها او و حرمیان از آن حظ و بهره برند و کلمه ای از وجود این پرده نشین از دایره حرمسرا بیرون نرود اما خبر درز کرد و اندک اندک  شمار نامحرمان راز شنوده، فزونی گرفت. عطش مشتاقانه با خبران، شوقی شد تا ميرزا ابراهيم خان صحاف‌باشى، نوید سینما را به میان تهرانیان برد. در آن روزهای غریب، غریبه های تهران نشین؛ روسى‌خان (ايوانف)، آقايوف، اسماعيلوف، لوين و ياکوسبن هم کوشیدند تا سینمای تازه وارد معروف و رایج شود.
سالی چند بگذشت تا نخستین سالن سینمای عمومی ( ۱۲۹۱خ.) در پایتخت به نمایش فیلم های نخستین سینمای جهان پرداخت .  تهرانی ها به پرده نمایش زل زدند و یکی یکی فیلم های غربی ها را با حیرت و شگفتی دیدند و لذت بردند. توصیف شگفتی آور سینما رفته ها، نقل مجلس خانه ها و قهوه خانه ها و ... شد. از آن پس اقبال مردم تهران، مشتاقان سینماداری را رفته رفته به میدان آورد و دیگر سالن ها هم پیدا شدند و به نمایش فیلم ها پرداختند، تا اینکه سال ۱۳۰۸ نخستین فیلم بلند سینمایی ایران «آبی و رابی» را خان بابا معتضدی برای آوانس اوگانیانس، فیلم برداری کرد و در سينما ماياك به نمایش درآمد.
دیگر سینمای ایران گمنام و ناشناخته نبود که هویتی یافته بود و یکی دو تن نبودند که بدان علاقه نشان دهند بلکه این پدیده جذاب تازه به میان آمده، دل های بسیاری را ربوده بود. اوگانيانس به سال 1311 دومين فيلم صامت خود «حاجي آقا آكتور سينما» را آفرید و نمایش داد. كوشان «امير ارسلان» را به سینما دوستان عرضه کرد و ...
تا اینکه عبدالحسین سپنتا اواخر سلطنت رضا شاه در سال ۱۳۱۷ خورشیدی دختر لر اولین فیلم ناطق ایرانی را  در بمبئی ساخت و نوبرانه تاریخ سینمای ایران را تقدیم ایرانیان کرد. وی خود نقش جعفر و روح انگیز نخستین زن هنر پیشه ایرانی نقش گلنار را در این فیلم بازی کردند و با نمایش آن، بیش از پیش بر حیرت و علاقه ایرانیان افزودند. سپنتا پس از موفقيت همه جانبه دختر لر، فيلم هایی ديگر از جمله شيرين و فرهاد - ليلي و مجنون را هم ساخت.
 سینما اندک اندک شهره عام و خاص شد، دیگر تنها نبود. طرفدارانی پر و پا قرص داشت که مقابله می کردند با دشمنان آتشین آن، اما حکومت پدر و پسر پهلوی دوستداران را پر و بال داد و دشمنان را امان عرض اندام نداد.
 بعدها جمعی دیگر به دوستداران سینما پیوستند؛  خاچیکیان،  کاووسی، غفاری،  گلستان و فروغ فرخزاد و ... پا  به میدان نهادند و هنرنمایی خود را در این میانه آزمودند .
دهه چهل فرا رسید. روشنفکرانی (با هر مشی که داشتند) به صراحت یا دو پهلو قلم به مخالفت سیاست شاه زدند . سینماگرانی هم با آفرینش آثاری با ایشان همنوایی سر دادند اما همچنان عمده خانواده ها سینما را محیط مناسب نمی پنداشتند و با ورود فرزندانشان به جمع سینماگران مخالف بودند گو این که تماشای  فیلم های محصول آن را مشتاقانه پی می گرفتند.
 تاریخ این هنر دوست و دشمن دار، برگ برگ ورق خورد و بر قطرش افزوده گشت تا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی که حضور و حیاتش پا در هوا شد. روزهایی که اخبار حیرت انگیز واقعی در ایران آنقدر بود که نه تنها دیگر سینمای ایران را مجالی برای خیال پردازی و عرض اندام نداد که تمامی مردم گیتی را مدت ها حیرت زده به دنبال خود کشید تا کم کم آب از آسیاب افتاد و سینماییان تازه به فکر خود افتادند. فضای سینما در ایران بکلی تغییر کرد. بسیاری از میانداران سینمای آن روز، خانه نشین شدند و جمعی از دورماندگان مشتاق میاندار.
 سینمای ایران حادثه بزرگی را تجربه کرد تا اینکه سینمای معنا گرای ایران صاحب جوایز متعدد بین المللی  شد. دونده امیر نادری تا فیلم آیینه جعفر پناهی تا آثارعباس کیارستمی و بسیاری دیگر، یکی یکی جوایزی را نصیب سینمای ایران کردند تا نوبت به فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی رسید. این آخری بیش از پیشینیان، ذایقه هنری گروه کثیری از اهالی گیتی را خوش آمد و گوی سبقت را از دیگران ربود و تا قله ها رفت.
   
وقتی نام ایران در مجامع بین المللی طنین انداز می شود و پرچم ملی این مرز و بوم به اهتزاز در می آید هر ایرانی وطن خواهی  چون می شنود گویی خود این سرافرازی را آفریده است بر آن می بالد و قهرمان افتخار آور را چون پاره تن دوست می دارد، خواه دانشمندی مخترع باشد یا ورزشکاری نامدار، ادیب باشد یا هنرمند یا .... تفاوتی در میان نیست.
این روزها جایزه های (از سزار فرانسه تا گلدن‌گلوب و ... اسكار؟) متعددی را فیلم «جدایی نادر از سیمین»  از داوری های بین المللی در حضور صدها میلیون نفر بیننده تلویزیونی نصیب سينماي ايران کرده است که بسيار غرورآفرين و افتخارآور است. اين جايزه ها هم چون دیگر افتخارات عرصه های علم و هنر و ... جوانان ايراني را روزنه اميدیست تا راه آینده را هرچه بهتر از گذشته در نوردند و سرفرازی آفرینند.
این اثر هنری با پشتوانه هزاران ساله عرصه علم، ادب، فرهنگ و هنر این سرزمین راهی را می رود که از سینما توگراف مظفرالدین شاه آغاز شد و با تلاش و کوشش سینماگران گام به گام رشد کرد و بالید. پیشینیان این هنر و صنعت با بهره از دریای بیکران فرهنگی ایران در دامان پر بار مکتب اجتماع ایرانی بالیدند و خود را پروراندند تا امروز تا ... فرهادی توانست در گلدن‌گلوب از بزرگ‌ ترين كارگردان‌هاي عالم پیشی گیرد و در حضور تنی چند از نامداران جهان سينما چون اسپيلبرگ، اسكورسيزي، آلمودوار، جورج كلوني و... جايزه‌ دریافت کند و آن را به مردم ايران تقديم نماید. مردمی که در طول تاريخ، هر چند فراز و فرودهای بسیاری را تجربه کرده اند اما به حق هماره پرچمدار صلح و دانش بوده‌اند.
چگونگی توفیق این فیلم:
1. مشکلی را طرح کرده است که دغدغه بشر امروز است و مربوط به جامعه انسانی است . آدمی هماره با آن روبروست،  مرز و رنگ و اندیشه نمی شناسد. از این روی، جهانی است و بیننده آن می تواند در هر نقطه از گیتی باشد.
ماجرا درد نسل امروز جهانیان است اینکه من و تو هیچکدام یکدیگر را حذف نکنیم اما باهم نیز نباشیم زیرا با هم بودن هزینه و زحمت دارد و آن گذشت است از این روی، جدایی این نیت را براحتی تامین می کند .
2.هیچیک از اصحاب دعوی های ناتمام مطلقا رای به خود نمی دهد و در اوج دعوا و حق خواهی افراط نمی کند و... بلکه نظر طرف مقابل را هم دست کم در وجدان خود محترم می شمارد:
... نادر می داند سیمین برای هوا و هوس و ... قصد سفر ندارد که دلواپس آتیه فرزندش است. سیمین هم در وجدان خودآگاهش نادر را می ستاید که انجام وظیفه وجدانی فرزندی را در پیشگاه پدر بیمار و فرتوتش بر گزیده است.
دروغ پرستار(بر خلاف میلش که  معتقد ومذهبی بود پنهان می کند) را همسر متعصبش می بخشد. چون ایمان دارد، عشق او را که برای نجات وی و فرزندشان دست بدان زده است و در دیگر سوی این مرد عصبی و بدهکار هر چند نادر را به دادگاه برده تا خانواده فقیرش را با پول دریافتی از وی از رنج برهاند اما به جرم قتل نفس نادر ایمان ندارد .
دختر هم مردد است که پدر دروغگویش را گناهکار بداند یا خیر.
یعنی همه بیگناه گناهکارند. پس می توان به همه حق داد در حالی که حقی ندارند ، چون راستگویی را می ستاییم و آن را از دیگران می خواهیم اما خود بر آن پیمان نیستیم. و از طرفی هر چند خانواده ساره فقیر در رنج است اما روشنفکر ظاهرا مرفه هم از عذاب بی نصیب نیست.
بدین ترتیب از بیننده (با شروع فیلم نه تنهاقاضی دادگاه نادر و سیمین بیننده برگزیده می شود بلکه تا پایان داوری تمامی ماجراها به عهده اوست) که در مقام داوری اش نشانده می پرسد آیا همه شما بی گناهید؟
گریه نادر هنگام شستن پدر در حمام گریه بیننده و استیصال داوری است که از میان پدر و دختر و همسر که همه را دوست دارد، چرا؟ یکی را بر گزیده و دیگری را از دست داده است.
3. ماجرای فیلم رابطه ای انسانی است که بشر تشنه  کنکاش آن است. اغراق آمیز نیست. داستان ساده و ممتنع است. سهل از آن جهت که همه جا و همه حال دیده می شود. عجیب و غریب نیست و ممتنع است از آن بابت که فقیر و غنی با سواد و بیسواد و دنیای مترقی و عقب مانده، هیچکدام قادر به حل آن نیستند. همه جا و همه گاه با اوست، گویی با بشر متولد شده و با او میمیرد.

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>

نتایج 46 - 54 از 366

منوی اصلی

صفحه اصلی
مطبوعات و رسانه
مقالات و عناوین
برگ هایی از تاریخ تهران
تاریخ سکه
خرید کتاب
دانلود کتاب
کتاب‌های منتشر شده
ارتباط با مولف

جستجو
حاضرین در سایت
20 میهمان حاضرند
آمار بازدید ها
امروز2
دیروز202
تا کنون2182827
آمار سایت


تهران نامه

© Copyright 2008 DARIOUSH SHAHBAZI . All rights reserved.