سه شنبه 21 آبان 1398

به پایگاه اینترنتی آثار تالیفی داریوش شهبازی خوش آمدید. تمامی مطالب این سایت تحت حمایت قانون « حقوق مولفين » میباشد. هرگونه سوء استفاده به هر شکلی يا انتشار مطالب در سایتها یا نشریات بدون کسب اجازه از مولف و بدون ذکر منبع اکيدا ممنوع است. استفاده از مجموعه مقالات بصورت یکجا ممنوع میباشد.

 

صفحه اصلی arrow مقالات و عناوین arrow میرزاده عشقی

میرزاده عشقی

میرزاده عشقی
                                                                             
    
دوازدهم جمادی الآخر سال 1312قمری(مطابق 1272 خورشیدی وسال 1893 میلادی) در خانواده ای  در همدان کودکی چشم به جهان گشود ،که زود شکفت، و عطر افشان شد،و اگر دست گلچین چرخ می گذاشت، شاید از نامدارترین اهالی تاریخ ادب این سرزمین می شد، او بروزگار خود خیلی زود پر آوازه گشت، تا بدانجا که در باره او(روزنامه سیاست،شماره 29رمضان1342قمری،نقل درکلیات عشقی تالیف مشیر سلیمی)گفتند :
«...آن شاعری است که؛ملت ایران در آینده مجسمه ها از او خواهد ساخت.»
و یا:
«...آن شاعری است،که قریحه سرشار،افکار مهم،نظرایات بدیع و بالآخره آثار برجسته اش تاریخی خواهد بود.»
محمد رضا میرزاده عشقی فرزند حاج سید ابولقاسم کردستانی ،کودکی و جوانی را در شهر خود گذراند، و تحصیل را از مکتبخانه آغاز کرد،و بعد در مدارس الفت و آلیانس ادامه داد، و ادبیات فارسی و زبان فرانسه را آموخت،وبه این مقدار تحصیل قناعت ورزید. در هفده سالگی درس و مدرسه را رها كرد ،و به كارهای اجتماعی علاقه نشان داد. در تجارتخانه یک بازرگان فرانسوی به شغل مترجمی پرداخت، و در اندک زمانی زبان فرانسه را به خوبی آموخت، و به شیرینی تکلم نمود.
مرغ  نا آرام دلش قرار او را بریده بود، در آغاز سن 15 سالگی به اصفهان رفت ، سپس برای اتمام تحصیلات به تهران آمد ، بیش از سه ماه نگذ شت که به همدان باز گشت وچهار ماه بعد دوباره به اصرار پدر برای تحصیل عازم پایتخت شد، ولی باز از تهران به رشت و بندر انزلی رهسپار و از آنجا به مرکز باز آمد. پیش از این سفر هم یک باربه همراهی آلمانی ها به بیجار وکردستان رفته بود.
جوانی عشقی مصادف شد، با سال های پر اضطراب جنگ جهانی اول(1918-1914)که جهان و از آن جمله ایران را تحت تاثیر کشمکش های بازیگران اصلی یعنی دول غربی و ... قرار داده بود.عشقی در این دوره چون بسیاری از ایرانیان به طرفداری از عثمانیان بر خاست،وهمراه چند هزار تن از ایرانیان به این کشور مهاجرت کرد. او چند سالی در استانبول ماند ، و در شعبه علوم اجتماعی وفلسفه دارالفنون باب عالی جزو مستمعین آزاد حضور یافت.
فضای سیاسی و حوادث روزگار جوانی از عشقی کسی را ساخت ،كه خواب و رویا و كابوسش وطن بود،از فقر مردم رنج برد،وبی دانشی آنها عذابش داد.او آرزوی سرفرازی ایران را داشت ،و برای رهایی ملت از چنگال فقر و جهل که باعث عقب ماندگی کشور بود،با شجاعتی شگفت انگیز با دشمنان جنگید. عشقی، بیباکانه بر حاکمان تاخت،و با زبانی آتشین و نیش‌دار آرام و قرار آنها را برید،دلیری یکتا و جنگ بی پروای او مردم و دوستدارانش را به هراس انداخت،هراس از قهرحاکم بر او،قهری که سرانجام به شهادت او انجامید،شهادتی که خود در طلبش بود ،و سرود؛«من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک».
 عشقی آدمی خوش مشرب ، نیکو خصال و به مادیات بی اعتنا بود، زن وفرزندی نداشت ، با کمکهای پدری ، خانواده ، یاران و آزادیخواهان وبالاخره از در آمد نمایش های خود گذران می کرد. خوش چهره بود و خوش پوش و به رسم فرنگ رفته های آن روزگار كت و شلوار و كراوات رنگی می زد، و گاهی هم رویش، عبا می پوشید.
شاید شعرهای عشقی به علت عمر کوتاه شاعریش هیچ گاه مجال پخته شدن پیدا نکرد، اما صراحت لهجه، نکته‌بینی و تحلیل بسیار فنی او در مورد تحولات سیاسی و اجتماعی دوره خود بسیار مشهوداست.
 به عقیدهٔ بسیاری از مورخین عشقی از مهم‌ترین روشنفکران مولود روشنگری پس از مشروطه بود.
عشقی در راه انتقاد خود از حکومت، علیه وثوق‌الدوله(عامل قرارداد ننگین 1919) سرسختانه جنگید و مبارزه كرد. او تنها به سرودن شعر قناعت نكرد، بلكه با سخنرانی‌ها و مقالات تند، عرصه را بر وثوق‌الدوله تنگ ساخت،و او را که عامل قراردادی كه به قول عشقی«سند فروش ایران به انگلستان» بود،بسیار نکوهش کرد.بدین ترتیب به امر وثوق‌الدوله به زندان افتاد.
میرزاده عشقی پیش از آغاز مبارزاتش علیه سردار سپه، همراه رضاخان با عده‌ای دیگر، جهت کمک به عثمانیان در جنگ جهانی اول به آنجا سفر کردند.در این سفر دیدن ویرانه‌های طاق کسری در مدائن، حس وطن خواهی چنان او را بر انگیخت،که «اپرای رستاخیز شهریاران ایران» نوشت.پس از كودتای1299عشقی به طرفداری ازسید ضیاء بر خاست،و شعرها و تصنیف‌های زیادی در مدح وی سرود.
عشقی پس از بازگشت از عثمانی، در صف مخالفان جدی سردار سپه، درآمد. واز لحظه‌ای كه رضاخان «جمهوریت» را علم كرد، به مخالفت سرسختانه با او پرداخت. میرزاده عشقی در 1342 قمری روزنامه قرن بیستم را كه قبلاً منتشر كرده بود، مجدداً دایر كرد، و مقالات و كاریكاتورهای تندی در آن به چاپ رسانید. آخرین شماره این روزنامه با اشعار و كاریكاتورهای موهن نسبت به رضاخان، دیگر برای دیكتاتور قابل تحمل نبود،به همین دلیل، روزنامه توقیف گردید .
 
زندگی
كسی كه فقط ۳۱ سال زندگی كرد،توانست، با نامداران  وقت چون؛ ملك الشعرا بهار، سعید نفیسی و عارف قزوینی نشست و برخاست کند، و شعرهایی بسراید، كه مردم دهان به دهان آن را تكرار کنند.
عشقی از عارف، سعید نفیسی و ملك الشعرا بهار جوان تر بود، اما با آنها در محافلی می نشست و از سیاست و تصمیم های دولتمردان آن روزگار مثل؛ مستوفی الممالك، مشیرالدوله، وثوق الدوله، فیروز و قوام السلطنه و جهل و رخوت مردم حرف می زد، و شب به خانه كه باز می گشت، با اندوه می سرود:
  ترقی اندر این كشور محال است                     كه در این مملكت قحط الرجال است
  خرابی از جنوب و از شمال است                      بر این مخلوق آزادی وبال است
یا اندوه، فقر بی درمان زنان و مردان كوچه و بازار را می دید و درك می كرد ،كه جهل مردم ناشی از عدم امكانات آنان است و می سرود:
هر گناهی، كآدمی عمدا به عالم می كند        احتیاج است: آن كه اسبابش فراهم می كند
  احتیاج است: آن كه زو طبع بشر، رم می كند       شادی یكساله را، یكروزه ماتم می كند
ای كه شیران را كنی رو به مزاج احتیاج، ای احتیاج
همه شعرهایش را آگاهانه در وزن و قالبی می سرود كه خوش خوان باشد و به راحتی در ذهن بماند. عمدا و برای نخستین بار از كلمات ساده، روزمره و حتی كوچه و بازاری استفاده می كرد تا «هر آنچه از دل برآید، بر دل نشیند» كه همین طور هم شد. مردم اندك اندك شعرهایی را می خواندند یا می شنیدند كه برای نخستین بار، حرف دل آنها بود. شعرهایی كه با زبانی ساده، حرف از گرانی، فقر، جهل، بی آبرویی دولت، نمایندگان ریاكار مجلس، سیاست های حیله گرانه انگلیس و عشق وطن می زد.
عشقی آن شاعر آزاده ، جوان حساس وغیور که خون پاک وگرمی در تن داشت ... سر پر شور و روح حساس وبی قرار او آرام نمی گرفت ! از این اوضاع ننگین وفلاکت بار به تنگ آمده عصبانی بود.گزارش های روزمره وکشمش های بی رویه ، عرق ایرانیت وحس وطن خواهی اش را به هیجان آورده طبع سرشارش را آتش بار تر وتوفانی تر می ساخت .
به همین مناسبت شاعر جوان ،احساسات زننده وافکار تندی داشت بیشتر اشعاری که می سرود وطنی وملی بود وبه ملاحظه افکار انقلابیش ، دم از خون وخونریزی می زد، چنان که عنوان یکی از مقالات خود را «عید خون » گذارد واز سخنرانی هایش در مجامع تهران ، اصفهان ، همدان وشهر های دیگربوی خون وخونریزی شنیده می شد .
در آخرین کابینه نخست وزیری « مرحوم حسن پیرنیا ، مشیرالدوله » از طرف وزارت کشور ریاست شهرداری اصفهان به او پیشنهاد شد که نپذیرفت.
عشقی در شکایت از حوادث جهان واوضاع نامساعد آن زمان وبدی روزگار خود در ابیاتی چنین بیان می نماید:
    باری از این عمر سفله سیر شدم سیر          تازه جوانم ز غصه پیر شدم پیر

سپس طلب مرگ می کند ومی گوید:
    پیر پسند ای عروس مرگ چرائی                  منکه جوانم چه عیب دارم بی پیر
نقل از کلیات میرزاده عشقی (صفحات مختلف)،وادبیات سیاسی ایران در عصر مشروطیت(  جلد 1، ص 672 ).
عشق مردی چنان پر شور و با احساس چگونه است؟مجله فردوسی از عشق عشقی روایتی دارد:
«...مرد آرامی بود،قیافه اش هم آرام و بی تشویش.اما در پس قیافه آرام و خاموش او دریایی توفانی و پرآشوب،عصبانی و خشمگین موج می زد،با مردم کمتر می جوشید...او را همه می شناختند،از هر جا که می گذشت ،چشم ها بدنبالش کشیده می شد و توی کوچه و خیابان،همه او را با انگشت بهم نشان می دادند.
همه اشعار او را می خواندند،شعر های او تصویر گویای زندگی مردم بود.
...وجود زنی، دل سرکش او را مهار کرده و زندگی و خیال او را متصرف شده بود...
          من نه آن بودم که آسان رفتم اندر دام عشق
                                                      آفرین بر فرط استادی آن صیاد باد
...گر چه در زندگی او،زنان زیادی درخشیدند،ولی او بخاطر غروری که داشت،همه را زود ترک کرده...اما (عاطفه)دختر طلایی چشم و مشگین مویی که زندگی و روح عشقی را تسخیر کرده بود با زنان و عشق های گذشته شاعر تفاوت بسیاری داشت.
عاطفه، عشقی را می پرستید و برای شعر هایش اشک می ریخت،و سوگند یاد کرده بود که برای همیشه در عشق خود پایدار و وفادار باقی بماند.
آشنایی عاطفه و عشقی ساده و عادی بود.همسایه دیوار بدیوار بودند.برادر عاطفه مردی شعر دوست و ادب دوست بود....عاطفه را در محفل خود با عشقی شرکت می داد...
یکسال از این آمد و رفت ها گذشت،عاطفه که گاهی عشقی را در کوچه می دید قلبش ملتهب می شد،خون شرم به چهره زیبایش می دوید،با صدایی لرزان و ترسنده سلامی بشاعر می داد و می گذشت.
یکروز...عاطفه دفترچه کوچکی را بدست عشقی داد و با صدایی مرتعش گفت:
خواهش می کنم اگر وقتی پیدا کردید چند تا از شعر هایی را که خودتان دوست دارید در این دفترچه برسم یادگار برای من بنویسید.
عشقی در خانه ،دفتر چه را گشود، چندبرگ گل لاله آتشین و یک نامه در میان صفحات آن دید..نامه را با دلهره باز کرد و خواند:
«شما شاعران چقدر آدمهای مغرور و متفرعنی هستید،خیال می کنید همه موجودات جهان بخاطر هنری که دارید و به آن فخر می کنید باید بنده و برده شما باشند این غرور و تشخص شاعرانه بقدری رفته رفته در شما جلوه می کند و بزرگ می شود که حتی حاضرید در زندگی جان و هنر و عشق خود را فدای آن کنید و تحقیر نشوید،من نمی خواهم در این نامه کوچک در باره این غرور خود پسندانه شما صحبت کنم،هر چه باشد با همه کوششی که من در این نامه کرده ام باز برای شما که شب و روز،کارتان نوشتن و شعر گفتن است ،جملات مسخره و کودکانه ایست.ولی این غرور بقدری در شما زنده و محترم است که اگر کسی شما را دوست بدارد،باید اعتراف کند و بی تابانه فریاد نماید که شما را می پرستد،حتی شما با اینکه از نگاه های یک زن،از صحبت های او،از خنده و خشم های او، از شادی و غم های او می توانید بخوبی در یابید که شما را می پرستد باز هم دوست دارید که معشوق زبان بگشاید و اشک بریزد و بگوید شما را می پرستد.
اگر این طور دوست دارید من در این نامه می خواهم اعتراف کنم که شما را دوست دارم شما را می پرستم وجود و شعر های شما زندگی مرا دگرگون کرده است.نمی دانم این عشق از چه وقت قلب مرا روشن و پریشان کرد ولی....آرزو کردم که معشوق شما باشم،مجسمه خیالی شعرهای شما گردم و حالا اگر احساس می کنید که مرا دوست دارید،و اعتراف عاشقانه مرا می پذیرید،اگر برای من شعری سروده اید یا خواهید سرود در این دفتر چه برسم یادبود بنویسید.نوشتن شعری در این دفتر چه نویدی است برای من که عشق مرا پذیرفته اید و افتخار اینکه معشوق شما شده ام ،غروری مثل غرور شاعرانه شما در من ایجاد می کند.
خواهش می کنم این راز را تنها نزد خودتان نگاهدارید و نگذارید برادرم ملتفت این رابطه دوستانه ما بشود.کسیکه شما را می پرستد.عاطفه.
عشقی پس از اینکه چندین بار نامه را خواند آنرا مانند اول تا کرد و درون دیوان خطی اش گذاشت.آنگاه در حالیکه گلبرگ های لاله روی میز پراکنده شده بود قلم را بر داشت و غزلی را در نخستین صفحه دفتر چه یادبود عاطفه نوشت.
رابطه دو دلداده رفته رفته عمیق و جاودانه می شد،هفته ای یک بار عاشق و معشوق دور از چشم مردم در خانه پیر زنی که از خویشاوندان عشقی بود همدیگر را می دیدند.
عاطفه سرش را بدامن عشقی می گذاشت و عشقی در حالیکه گیسوان سیاه و پریشان سر عاطفه را نوازش می کرد شعر هایی که سروده بود برای معشوق می خواند...
در یکی از این دیدار ها عاطفه از عشقی خواهش کرد دیگر دست از مبارزات سیاسی بکشد و شعری مخالف حکومت و سیاست روز نسازد تا بتوانند با خیال راحت زندگی زناشویی خود را آغاز کنند ولی عشقی نمی پذیرفت و می گفت:
«گرچه عشق تو،مرا از مقاصد سیاسی و مبارزه وطن خواهیم باز داشته است ولی نمی توانم برای همیشه بتو قول بدهم که مرد آرامی باشم و یکنواخت زندگی کنم روح من پیوسته دچار خلجان و التهاب بوده است.من شاعر سیاست هستم و باید آرزوهای ملتم را بصورت شعر باز گو کنم.»
یکسال دیگر گذشت...بیشتر بوسیله نامه با هم صحبت می کردند.
عاطفه از این مبارزات سیاسی عشقی دلهره داشت.می ترسید مردی را که دوست دارد از دست بدهد.
عاطفه شبی خوابی را که دیده بود برای عشقی بوسیله نامه نوشت:
...بگذار خوابی را که چند شب پیش دیده ام برایت تعریف کنم خواب دیدم مشغول تمرین کردن با اسلحه هستی،ناگهان یکی از فشنگها رها شد و به قلبت خورد و سراپای لباسهایت پر از خون گردید.
.......
...صدای کوبیدن در حیاط...دو مرد ناشناس در آستانه در...صدای چند تیر سکوت شب را بر هم زد عشقی روی سنگفرش در خون غلتید...
در کنار جسد بی جان او چند نفر حلقه زده بودند ولی دختری دور از جمعیت ایستاده بود و می گریست،او تنها فردی بود که در عزای عشقی گریه می کرد.
این زن عاطفه بود.»
تجربه روزنامه نگاری:
«...می بینیم که روزنامه بد چاپ ، پر غلط وکم مطلب اونمی توانست به پای روزنامه های بهتر دوروبرش برسد وبا آنها رقابت کند واو ، به جای دست زدن به انتقادی حرفه ای و واقع بینانه از خود ، در باره « سید اشرف الدین حسینی » نویسنده روزنامه فکاهی وپر خوانده « نسیم شمال » که در آخر عمر کارش به فقر و دارالمجانین کشید، می نوشت:
 «روزنامه قرن بیستم ، 23 خرداد ماه 1300 شمسی»
 اگر از من به پرسند ؟
می گویم:
«سید اشرف وسید اشرف ها از روز اول دیوانه اند که قدم در این راه واین جامعه ی بی وفا می گذارند»
به گفته عشقی روزنامه « قرن بیستم » در زمان انتشارش تنها دو مشترک داشت.
نقل از کتاب : میرزاده عشقی – تالیف . محمد قائد . صفحه 19
 «روزنامه قرن بیستم » که شماره های آن طی سه سال واندی به زحمت از بیست گذشت ، بسیار نا منظم انتشار می یافت ، خواننده چندانی نداشت وشهرتی را اگر فرض کنیم شهرتی به دست آورد ، مدیون نام خود عشقی بود.
نقل از کتاب : ادبیات سیاسی ایران در عصر مشروطیت : جلد اول : صفحه 480
 ولادیمیر نابوکف:
می گوید:
بهترین بخش زندگینامه ی نویسنده ، نه داستان ماجراهایی که براو گذشت ، بلکه شرح تحول سبک کار اوست.
با در گرفتن جنگ جهانی اول در سال 1914 میلادی(1293 شمسی) زمانی که بیست سال داشت ، در همدان روزنامه ای با نام « نامه عشقی » را به راه انداخت .
آرین پور ، در کتاب « از صبا تا نیما » می نویسد:
شماره های اول وسوم این روزنامه به تاریخ های 18 ذیقعده 1333 ه . ق . و27 محرم 1334 قمری 1293 شمسی خبر می دهد.
سفر عشقی به خارج از ایران ( بر پایه اشاره ای به باز گشتن به ایران در منظومه ، کفن سیاه 
این حکایت همه جا می گفتم چون سه سال دگر ایران رفتم )باید سه سالی به درازکشیده باشد. اواخر جنگ به ایران باز گشت ، مدتی در همدان ماند وسپس راهی تهران شد. در تهران به صف پور شورترین مخالفان قرارداد 1919 وثوق الدوله که مضمون آن تحت الحمایگی ایران بود ، پیوست ، به تبلیغ وتهیج وسخنرانیهای تند پرداخت .
نقل از کتاب از صبا تا نیما جلد دوم صفحه 364 یحیی آرین پور
در سال1333 قمری، « روزنامه عشقی » را در همدان انتشار داد. « نوروزی نامه » را نیز در سال 1336 ه. ق . پانزده روز پیش از رسیدن فصل بهار در استانبول سرود.
عشقی گاه گاهی در روزنامه ها ومجلات اشعارومقالاتی منتشر می ساخت که بیشتر جنبه ی وطنی واجتماعی داشت ،چندی هم شخصا روزنامه « قرن بیستم » را باقطع بزرگ در چهار صفحه منتشر می کرد که امتیازش به خود او تعلق داشت لیکن عمر روزمانه نگاریش مانند عمر خود او کوتاه بود وبیش از17  شماره انتشار نیافت.
عشقی از استانبول به همدان رفت وباز به تهران شتافت . عشقی چند سال آخر عمرش را در تهران به سر برد، قطعه « کفن سیاه » را در دفاع از مظلومیت زنان وتجسم روزگار سیاه آنان با مسمط « ایدآل مرد دهقان » نوشت.در واقع این اثر با ثمرش تاریخچه ای تز انقلابات مشروطیت ودوره ای که شاعر می زیست می باشد.
آگهی آخرین نمایش یعنی « اپرای رستاخیز سلاطین ایران » را در روزنامه های پایتخت زیر عنوان « آخرین گدائی » منتشر ساخت.
 میرزاده عشقی را امروز به عنوان یكی از سردمداران ادبیات نمایشی كشورمان می‌شناسند كه با نوشتن متن‌های نمایشی، یك گام برای پیش بردن این هنر نوپا در كشورمان برداشته است. او چند نمایشنامه كوتاه نوشته است، كه مهمترین آن‌ها عبارتند از:
 اپرای رستاخیز سلاطین ایران در خرابه‌های مداین، اپرت بچه گدا و دكتر نیكوكار، حلواءالفقراء، جمشید ناكام.
عشقی با آن كه خود از شاعران سنت‌گرا به شمار می‌آید، اما علاقه خود به شعر نو و نوآوری در بر هم ریختن شعر سنتی را با ارائه آثار جدید نشان داده است. او و ابوالقاسم لاهوتی پیش زمینه‌های تغییر و دگرگونی بنیادی شعر فارسی را ایجاد كرده‌اند و نیما یوشیج موفق به ثبت این تحول عظیم در ساختار شعر فارسی شده وشعر نو را در چهارگوشه دنیای فارسی زبان رواج داده است.
عشقی با چند دیدگاه و رویكرد ادبی به سراغ ادبیات نمایشی می‌رود تا بر پایه ارجاع مخاطب به یك قالب نوین و امروزی بتواند تأثیرات فرهنگی لازم را در جامعه عقب افتاده آن زمان ایجاد كند. یكی از اقدامات او معرفی دو نوع نمایشی ـ اپرا و اپرت ـ در ایران است. او كه خود شاعر است و به زبان شعر و نظم آگاه است، بهتر از هر كس دیگری از پس نگارش متون آهنگین برمی‌آمده است.
عشقی در جریده قرن بیستم درباره این اپرا نوشته است:
«بهترین و مؤثرترین نمایش‌ها، امروز نمایشات آهنگی است. این قسم نمایش تمام منظوم و تمام موسیقی است. چون موسیقی و شعر یك اثرات مخصوصی در ذهن بشر دارد، به نمایش آهنگی امروزه در دنیا خیلی اهمیت می‌گذارند.»
نخستین اجرا
«رستاخیز سلاطین ایران در خرابه‌های مداین» نخستین بار در 1300 هـ.ق در اصفهان اجرا شد. ...
...در اعلام اجرای این اپرا در تهران اشاره شده است:
«این نمایش در لیله یكشنبه 29 شهر شعبان المعظم 1339 قمری، در سالن گراند هتل به وسیله زبردست ترین آرتیست و موسیقی‌دان‌های معروف این شهر به معرض نمایش گذارده خواهد شد.»
میرزاده عشقی در سال 1302 اپرت«بچه گدا و دكتر نیكوكار» را منتشر كرد ،كه با نام«اپرت بچه گدای معشوق و دكتر نیكوكار» و«نماش نیمه آهنگی اپرت خنده‌آور، سرنوشت بچه گدا و عاشق اشتباهی» نیز روی صحنه رفت. این نمایش اخلاقی و اجتماعی است كه میرزاده عشقی خود در وصف‌ آن نوشته است:
«غرض از این نمایش مجسم كردن استعدادهای خوب ایرانی است كه در نتیجه نبودن تعلیم اجباری به دزدی و حقه‌بازی و رذالت صرف می‌شود و در پرده دوم نشان داده می‌شود كه ممكن است استعدادهایی كه در كارهای زشت ترقی می‌كنند، آن‌ها را از این كارها باز گردانده و در كارهای زیبا به آن‌ها ترقی داد.»
این نمایش برای اولین بار به همراه"اپرای رستاخیز سلاطین ایران" در گراند هتل روی صحنه رفت. در همین اعلان تأكید شده است كه«اپرای رستاخیز سلاطین ایران، برای آخرین دفعه به خواهش عده كثیری از رفقا» در سالن گراند هتل اجرا می‌شود؛ اما اجرای نمایش"بچه گدا و دكتر نیكوكار" در ماه‌های بعد نیز ادامه یافت.
حلواءالفقرا
"حلواءالفقرا" یك نمایش تك پرده‌ای است كه عشقی درباره آن می‌نویسد:
«از آن جا كه باز هم در این اوان كه متأسفانه دوره تجدد در ایران نامیده شده، دیده می‌شود بازرگان خرافات همواره وارد این پارك و آن قصر شده و با متاع پوچ و هیچِ خویش، این ساده بیچاره و آن صاف قلب بدبخت را به خاك سیاه می‌نشانند، نگارش این یك پرده نمایش(حلواءالفقرا) را واجب شمرده و شب دوشنبه بیست‌وهفتم جمادی الثانی در اصفهان و شب بیست‌ونهم شعبان 1339
«بنام عشق وطن»
 ای خدا با خون ما ، این مهیمانی می کند
هرچه من ز اظهار دل ، تحاشی می کنم
بهر احساسات خود ، مشکل تراشی می کنم
ز اشک خود بر آتش دل ، آب پاشی می کنم
باز طبعم بیشتر ، آتش فشانی می کند
ز انزلی تا بلخ و بم را ، اشک من گل کرده است
غسل بر نعش وطن ، خونابه دل کرده است
 دل دگر پیرامن دلدار را ، ول کرده است
بر زوال ملک دارا ، نوحه خوانی می کند
دست وپای گله با ، دست شبانشان بسته اند
خوانی اندر ملک ما ، از خون خلق آراسته اند
گرگهای آنگلوساکسون ، بر آن بنشسته اند
هئیتی هم بهرشان ، خوان گسترانی می کند
رفت شاه و رفت ملک ورفت تاج و رفت تخت
باغبان زحمت مکش ، کز ریشه کندند ، این درخت
مهیمانان وثوق الدوله ! خونخوارند سخت
ای خدا با خون ما ، این مهیما نی می کند
ای وثوق الدوله ! ایران ، ملک بابایت نبود !
یک شتر برده است آن واین قطار اندر قطار
این چه سری بود ؟ رفت آن پای دار ، این پایدار
باز هم صد ماشاالله زندگانی می کند
یا رب این مخلوق را از چوب بتراشیده اند ؟
برسر این خلق ، خاک مردگان پاشیده اند ؟
ودر جایی دیگر می گوید :
چشم بد مجرای این سر چشمه ی خون تا کنون
زین سپس ریزش ز مجرای زبانی می کند
ودر جایی دیگر می گوید:
چشم بد مجرای این سر چشمه خون تا کنون
                           زین سپس ریزش ز مجرای زبانی می کند
نقل از کلیات میرزاده عشقی.
اشعار او از خوانندگان روزنامه، صریحا می خواست كه شعرهای او را در كوچه و برزن و در قهوه خانه ها با صدای بلند بخوانند تا مردم این اشعار را بشنوند. مثلا عشقی در شماره سوم دوره قرن بیستم، منظومه اعتراض آمیز علیه قوام السلطنه را با نام «ای كلاه نمدی ها» نوشت و قبل از شروع قطعه، نوشت:
 «از اشخاصی كه فرصت دارند استدعا می شود این ابیات را در قهوه خانه ها و گذرگاه های عمومی بخوانند تا مخاطبین ابیات مستحضر شوند:
      شهر فرنگ است ای كلاه نمدی ها             موقع جنگ است ای كلاه نمدی ها
    بنده قلم دستم است و دست شماها               بیل و كلنگ است ای كلاه نمدی ها
    فكر چه كارید ای كلاه نمدی ها               دست در آرید ای كلاه نمدی ها
     ما دگر این مرد را قبول نداریم                    رای بر این خائن عجول نداریم
        گر نرسیده بگوششان سخن ما           هست از این ره كه ما فضول نداریم
    حرف من و دوستان من همه حق است          این گنه ما بود كه پول نداریم
   گوش بدارید ای كلاه نمدی ها                 دست درآرید ای كلاه نمدی ها
      .....                                                   ......
خرتوخر
این چه بساطی است، چه گشته مگر؟
مملکت از چیست؟ شده محتضر!
موقع خدمت همه مانند خر
جمله اطباش، به گل مانده در
به به از این مملکت خرتوخر
بشنو و باور مکن
جان پسر، گوش به هر خر مکن
بشنو و باور مکن
تجربه را باز مکرر مکن
بشنو و باور مکن
مملکت ما شده امن و امان
از همدان تا طبس و سیستان
مشهد و تبریز و ری و اصفهان
ششتر و کرمانشه و مازندران
امن بود، شکوه دگر، سرمکن
بشنو و باور مکن
از اشعار معروف عشقی می‌توان از نوروزی‌نامه، سه تابلو مریم، احتیاج و رستاخیز نام برد.
اپرای رستاخیز شهریاران ایران- ایده‌آل یا سه تابلوی عشقی (1- شب مهتاب 2- روز مرگ مریم 3- سرگذشت پدر مریم، و اشعار مختلف و مقالات متعدد برخی از آثار این شاعر نویسنده است.
عشقی با مناعت طبع می‌زیست در حالیکه سخت گرفتار فقر و تنگدستی بود. و بخلاف عقیده وثوق‌الدوله که گفته بود:
 “ هر کس پول داد برای او باید کار کرد وجدان عقیده، مسلک موهوم است.“ عمل کرد و با کمال آزادگی و وارستگی زیست.
چهار مقاله تحت عنوان الفبای فساد نوشت که در آن سیاه کاری‌های وثوق‌الدوله و قوام‌السلطنه و نظایر آنها را سخت مورد انتقاد قرار داد.
عشقی برای از میان بردن رجال فاسد، سیاسی پیشنهاد می‌کرد ،که سالی یک بار پنج روز آن صرف ریختن خون خائنان به کشور شود، در صورتیکه این کار اجرا شود، سال دیگر امثال وثوق‌الدوله و قوام‌السلطنه به جان و مال ملت تجاوز نمی‌کنند.
عشقی شهید شد، غم میهن همیشه خورد نوشید گرچه جام شهــادت ولی نمـرد

ماند همیشه زنده و جاوید در جهـــــان آنکس که نام نیک چو او از جهان ببرد


عشقی شهید شد ز جـهان نا امید گشـت نامی ز خود نهاد بنیکی- سعیـد گشت

هرگز نرفته و نرود نــامش از جهــــان هر عاشقی که در ره میهن شهید گشت

هر چه من ز اظهار راز دل‌تحاشی ‌میکنم بهر احساسات خودمشکل‌تراشی‌میکنم

ز اشک خود بر آتش دل آب‌پاشی‌میکنم باز طبعم بیشتر، آتش فشـــانی میکند

زانزلی‌تابلخ‌وبم‌رااشک‌ من‌گل کرده است غسل برنعش وطن‌خونابه‌دل‌کرده‌است

دل دگر پیرامن دلدار را، ول کـرده است بر زوال ملک دارا، نوحه خوانی‌می‌کند

دست و پای گله‌با دست‌شبانشان‌بسته‌اند خوانی‌اندرملک‌ما،ازخون‌خلق‌آراسته‌اند

گــرگهای آنگلوساک بــر آن بنشسته‌اند هیئتی‌هم‌برشان،خوان گسترانی می‌کند!

رفت‌شاه‌ورفت‌ملک‌ورفت‌تاج‌ورفت‌تخت باغبان‌زحمت‌مکش‌کزریشه‌کندنداین‌درخت

میهمانان وثوق‌الدوله، خونخوارند سخت ای‌خـدا با خون ما این میهمانی‌ میکند!

ای وثوق‌الدوله! ایـران ملک بابایت نبود! اجرت المثــل متاع بچگی‌هـایت نبود

مزدکــار دختــر هر روزه یکجایت نبود تا که بفروشی بهـر کو زرفشانی‌میکند!

ماشاءالله بود یک دزد این هزار اندر هزار یک‌شتربرده‌است‌آی‌واین‌قطاراندر قطار

این‌چه‌سری‌بود؟رفت‌آنپای‌داره این پایدار باز هم صد ماشاءالله زندگــانی میکند!

یارب‌این‌مخلوق را از چوب بتراشیده‌اند؟ برسراین‌خلق، خاک مردگان پاشیده‌اند؟

دررگ‌این‌قوم‌جای‌حس‌وخون‌ بشاشیده‌اند کاین‌چنین‌باخصم‌جانش‌رایگانی‌می‌کند!

به بحـــال خویشتن این مردم افسرده را مرده‌اند این مردم آگه کن دل آزرده را

به‌که‌تقسیمش‌کننداین‌ملک‌صاحب مرده را تا بردش آنکس که بهترپاسبانی‌می‌کند!

ای عجب دندان ز استقلال ایران کنده‌اید! زنده‌ای ملت! سوی‌گوازچه‌بخرامیده‌اید

دست از تابوت بیــرون آورید ار زنده‌اید گفته شدکاین‌نیم‌مرده‌سخت‌جانی‌ می‌کند

اینکه بینی آید زگفتار (عشقی) بوی خون از دل خونینش این گفتـار می‌آیدبرون


پایان عمر
شوری که عشقی در سر داشت، و شعرهایی را که در اعتراض به سیاست های دولتمردان، می سرود و بی باكی هایی که او در مواجه با عاملان فساد در کشور به خرج می داد،پیش بینی اینکه حکومت، وجود این شاعر جوان وطن پرست را بر نتابد،غیر قابل محاسبه نبود. فعالیت او ادامه یافت،تااینکه، روزی،میر حسین خان، یكی از دوستانش به طور اتفاقی، در اتاق محرمانه تامینات خبر «عشقی، محرمانه كشته شود» را شنید.
این، خبر شگفت انگیزی حتی برای شاعر جسور،نبود که مرگ نا بهنگام خود را در منظومه «عشق وطن» پیش بینی کرده بود:
   من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک             وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
مدت ها پس از مرگ عشقی، روزنامه های تهران و شهرستان ها از او به نیکی یاد کردند ونویسندگان  در غم آن شاعر پر شور قلمفرسایی کردند.
در پی قتل عشقی،بسیاری از مخالفان دولت ترسیدند،و در سایه سار هراس برای حفظ خود کوشیدند.از جمله دسته اقلیت مجلس و مدیران جراید طرفدار آن اقلیت بودند.چهارده تن نمایندگان دسته اقلیت مجلس به رهبری سید حسن مدرس به تکاپو افتادند.روزنامه های قانون(مدیریت سید اسدالله)،سیاست(مدیریت عباس اسکندری)،آسیای وسطی(مدیریت رحیم زاده صفوی)،شهاب(مدیریت فخر الدین شهاب)برخی از جراید منتسب به اقلیت بودند.مدیران این روزنامه ها طی نامه ای از مجلس درخواست اعمال قدرت قانونی و نظارت بر امور دولت و پیگیری قتل عشقی برای معرفی قاتلان و محاکمه آنها کردند.
روزنامه مرد امروز از شهادت عشقی نوشت:
«...در اواخر خرداد یکروز بر حسب تصادف میر محسن به تامینات می رود....مطالبی بریده و مقطع بگوش او می خورد که؛«حسب الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی-عشقی محرمانه کشته شود»....فردای آن شب موقعیکه میر محسن بخانه عشقی مراجعه می کند،دو نفر را می بیند با زهرا سلطان کلفت عشقی صحبت می کنند،از دو نفر سوال می کند چه کار دارید می گویند با آقای عشقی کار داریم خانم گفتند ایشان نیستند فردا خدمت ایشان می رسیم.
...آن شب عشقی و کوکب(از دوستان عشقی)وزهرا خانم و میر محسن تا صبح نمی خوابند....
عیال مهدی خان که صاحب خانه او بود سراسیمه به کوچه می رود....عشقی در خون ،غلطان مشاهده می کند در حالیکه کاترین ارمنی معروفه که در همسایگی آنها سکونت داشته ...فورا اورا به منزل می آورند....»
ترور عشقی:
«...چند روزی بود که غبار اندوهی ، سخت روح حساس میرزاده عشقی شاعر جوان را پوشانیده بود ، رنجورشده بود و شبها آسوده نمی خوابید.
یگ شب عشقی تا خیلی از شب گذشته خوابش نمی برد . آن شب بر خلاف همه شب که بعداز شام به رختخواب می رفت میل خوابیدان نداشت . کسل بود ، روحش گرفته و دردناک ، از یک چیزناشناس در بیم و اظطراب بود ... روز بعد ، به دوستی گفته بود، که دلم می خواهد زنده بمانم وبرای آزادی ایران هر قدر می توانم بکوشم ... من که از این زندگی سیر شده ام ، اگر خوشحالم زنده ام ، برای این است که برای وطنم ، فرزندی لایق و فداکار باشم وتا آنجا که میسر است برای نجات کشورم کار کنم.
دو سه شب بود، که دو نفر ناشناس پیرامون خانه  عشقی کشیک می کشیدند. عشقی به نصیحت دوستانش از خانه بیرون نمی رفت ،کسی را هم نزد خود نمی پذیرفت . ولی آن دو نفر ناشناس ، پیوسته مراقب بودند، که عشقی تنها بشود، وبه سراغش بروند . تمام شب دوازدهم تیر ماه1303 را عشقی ناراحت به سر برده بود . صبح آن شب عشقی ، خسته ، لب حوض دستهایش را می شست . پسر عموی او که از چندی پیش مراقب او بود، بیرون رفته بود.کلفت خانه هم برای خرید رفته بود، و در خانه را باز گذاشته بود . در حیاط باز شد، و سه نفر بدون اجازه وارد خانه عشقی شدند ، عشقی از آنها پرسید،که چه کار دارند ؟آنها جواب دادند که شب گذشته ، شکایتی از سردار اکرم همدانی به منزل او داده اند، که عشقی آن را به چاپ برساند، و اکنون برای گرفتن جواب عریضه آمده اند.
عشقی خندان تعارف کرده ومی خواست برای پذیرایی آنها را به اتاق ببرد، ودر حالی که با یکی از آنان صحبت کنان جلو بود ، یکی از دو نفر ، از عقب تیری به سوی او خالی کرد. وبی درنگ هر سه نفر فرار کردند.عشقی فریاد کشید، وخود را به کوچه رسانید . در آنجا از شدت درد به جوی آب افتاد . همسایه ها به صدای تیر وفریاد عشقی جوان ، سراسیمه از خانه بیرون ریختند، و « محمد هرسینی » قاتل را دستگیر نمودند. اسم قاتل« ابوالقاسم » بود . او از مهاجرین قفقاز بود.
عشقی را به بیمارستان شهربانی بردند . در تختخوابی افتاده ولحافی رویش کشیده شده بود. رنگش به کلی پریده بود وعرق مرگ بر چهره ی پاک و دلربایش نشسته بود . تنش سرد شده، واز سرما به خود می پیچید . عشقی در زحمت وشکنجه درد شدیدی فرو بود. ناله می کرد، وداد می زد، که یا مرا از اینجا بیرون ببرید، ویا یک گلوله دیگر به من بزنید، وآسوده ام بکنید،
گلوله ی سربی از طرف چپ زیر قلبش گیر کرده بود. خون زیادی می آمد . بعداز چهار ساعت درد و شکنجه ، عشقی جوان وبدبخت چشم از جهان بربست. پیراهن خونینش را روی جنازه اش گذاشته وتابوت را به مسجد سپهسالار بردند. صبح روز بعد تمام تهران عزادار بود، دانشمندان ، دانش آموزان ، کاسب کارها واهالی محل طوق وعلم بلند کرده وجنازه شاعرجوان را در حالی که پیراهن خونین او روی تابوت بود برداشته وحرکت کردند. هر کس جنازه را می دید، می گریست، ومی گفت ؛ تهران چنین سوگواری را یک بار دیگر نخواهد دید.»
«...در خانه مسکونیش جنب دروازه دولت ، سه راه سپهسالار کوچه قطب الدوله هدف گلوله جانگداز قرار گرفت.»
شاعر شهید از چند روز پیش ، حال آشفته ای داشت ، خواب وحشتناکی دیده بود ، این خواب را به وقوع پیش آمدی بد برای خودش تعبیر می کرد.
روزنامه پارس،شماره 407:
«...داستان قتل او نیز یکی از مهمترین حوادثی است که با نام وی همیشه زنده خواهد ماند.»
مجله سخن شماره 11و12:
«...این شاعر دلیر و پر شور که عاقبت در راه عقاید شیاسی و مبارزه با پلیدی ها و خیانت ها قربانی شد...»
مجله جلوه شماره 8:
«...شهید راه آزادی،شادروان میرزاده عشقی در عمر کوتاه و پر محنت خویش آثار گرانبهایی از قریحه و طبع سرشار خود بیادگار گذاشت...»
سعید نفیسی در باره او نظری متفاوت دارد:
«...از همه گذشته مرد بسیار ساده زودفریبی بود.هر کس...می توانست وی را بنفع خود بر انگیزد و جان خود را بر سر همین کار گذاشت...می توان گفت هنر او به هدر رفت ومن از میان سخن سرایان این دوره تا کنون کسی را ندیده ام که هنر خویش را بدینگونه حرام کرده باشد.»
تشییع جنازه عشقی:
«...همان روز که عشقی ترور شده بود ، ساعت سه بعداز ظهر عده ای از نمایندگان اقلیت ومدیران جراید اقلیت در مریضخانه نظمیه برسرنعش حاضر شدند ، جمعیت هم کم کم در حال تجمع بود . « عباس خلیلی ، مدیر روزنامه اقدام » نطق غرائی کرد ، تمام حاضرین گریستند ، پس از نطق خلیلی ، نعش را در درشکه ای گذارده به طرف منزل عشقی حرکت کردند ، عده زیادی درشکه واتومبیل از عقب نعش به حرکت در آمدند ، « فرخی یزدی ، مدیر روزنامه طوفان » نیز از مشایعت کنندگان بود ، همین که درشکه فرخی یزدی به سر چهارراه « مخبرالدوله » رسید به رفیق خود می گوید؛ ماده تاریخ خوبی پیدا کردم، وآن « عشقی قرن بیستم » است . هنوز به چهار راه سید علی نرسیده بودند، که فرخی قطعه معروف ماده تاریخ عشقی را به این شکل ساخت:
دیو مهیب خود سری چون ز غضب گرفت دم    امنیت از محیط ما رخت به بست وگشت گم

حربه وحشت و ترور گشت چو میرزاده را        سال شهادتش بخوان عشقی قرن بیستم

نعش عشقی را به خانه اش آوردند ودر آنجا شسته وکفن کردند ، شب را در مسجد سپهسالار به امانت گذاردند که روز بعد تشییع نمایند.
شب در مسجد سپهسالار جمعیت زیادی ماند ، زیرا فهمیده بودند، که شهربانی می خواهد،شبانه نعش را برده، محرمانه دفن نماید، ونگذارد، سر وصدا در اطراف آن بلند شود.
... درباریان واقلیت می خواستند، که از تشییع جنازه عشقی استفاده کرده، بفهمانند که مردم چه اندازه با دولت وقت مخالف هستند.مدرس ودسته اقلیت همان روز اعلانی در شهر منتشر کردند، که فردا هر کس می خواهد، از جنازه یک سید غریب ومظلوم تشییع نماید، صبح به مسجد سپهسالار حاضر شود.صبح جمعیت بی مانندی در مسجد سپهسالار گرد آمد ، جنازه را حرکت داده تشییع فوق العاده پر ازدحامی که تاکنون نطیر آن دیده نشده بود، به عمل آمد،پیراهن خونین عشقی را نیز روی عماری گذارده بودند . از تمام محلات شهر دسته جمعیت به مشایعت کنندگان می پیوست ، می گویند در حدود سی هزار نفر در تشییع جنازه شرکت کرده بودند و با همان هئیت جنازه به « ابن بابویه » برده در شمال غربی آن مدفون ساختند.»/ادبیات سیاسی ایران در عصر مشروطیت، ج1 ، ص 672.
«...او در روز ۱۲ تیر ماه ۱۳۰۳ شمسی، در تهران هدف گلولهٔ افراد ناشناس قرار گرفت،و در ۳۱ سالگی، چشم از جهان فرو بست.
این حقیقت دارد، که دربار قاجارکوشید، از قتل عشقی به سود خود و علیه قاتلانش که مدعی حکومت بودند، بهره برداری کند، وبه هر چه مفصل تر و مردمی تر شدن تشییع جنازه او کمک کرد.
حرکت جماعت پشت تابوت او یکی از نکات مهمی بود، که از همان فردای ترور عشقی تصویری بسیار پررنگ از شهرت ، محبوبیت ، مظلومیت وشهادت بر ذهن جامعه حک کرد ، تصویری نورانی که با گفتارهتاکانه یک قلندر بد دهن چندان همخوانی نداشت. این هم حقیقت دارد که عشقی اعتقاد داشت سلطنت قاجار باید ادامه یابد وتجربه مشروطیت کامل شود، ومانند بسیاری دیگر قضیه ایجاد جمهوری را بازی عوامل خارجی و عمال بومی شان می دانست، ومی پنداشت، رفتن دزدان کهنه کار و آمدن دزدان تازه کار یعنی اتلاف هر چه بیشتر مال ملت.»/
از صبا تا نیما، ج،2 ص 14.
ملک الشعرای بهار در باره مرگ او نوشت:
«عشقی مرد و از آن کشوری که هیچوقت روح حساس وی از آن خشنود نبود بسرای دیگر شتافت.من بی اندازه متاسف هستم که در این اوقات اخیر با آن شاعر خوش قریحه و نو جوان آشنا و معاشر شده بودم.»
و سرود:
         شاعری نو بود و شعرش نیز نو                 شاعر نو رفت و شعر نو بمرد
رحیم زاده صفوی از او چنین روایت می کند:
«...احساسات شاعر گاهی ناله اندوهبار طبیعت و زمانی خروش خشم و کین است که مانند تازیانه سختی به روان بشری نواخته می گردد....»
شهریار هم در باره او سروده است:
   عشقی که درد عشق وطن بود درد او                 او بود مرد عشق که کسی نیست مرد او
  آن نرد باز عشق که جان در نبرد باخت              بردی نمیکنند حریفان نرد او
  در عاشقی رسید بجایی که هر چه من               چون باد تاختم نرسیدم بگرد او
کاظم رجوی از شعرای آن روزگار گفته:
        عشقی به عشق میهن خود جان سپرد و رفت
                                                 در راه دوست تیر جفایی بخورد و رفت
سید هادی حایری:
خورشید پر فروغ کمال و هنروری           از آسمان علم و ادب ناپدید شد
رفت از میانه نابغه شعر و شاعری           یعنی که میرزاده عشقی شهید شد
سید مهدی ملک حجازی قلزما:
قصه کم کن (قلزما)در مرگ عشقی زانکه عشقی
                                           کشته عشق است و عاشق زندگی می گیرد از سر
حسین مکی در تاریخ بیست ساله ایران در مورد میرزاده عشقی می نویسد:

خواب عشقی:

 «فلاماریون » سه کتاب دارد به نام « قبل از مرگ » و « در اطراف مرگ » و« بعداز مرگ » در این کتابها گواهی های کتبی بسیاری از معاصرین و معتمدین عصر خود را منتشر ساخته است.

این نامه ها که به « فلا ماریون» نوشته شده اند، اکثر عبارت از داستان های خوابهای عجیب یا مکاشفات اشخاص ورویاهایی که غالبا با واقع تطبیق کرده است.

مابین آقای « رحیم زاده صفوی » و « ملک الشعراء » و « میرزاده عشقی » که هر سه از کارکنان اقلیت بودند، ترتیبی بر قرار شده بود ،که هفته ای دو روز در منزل « رحیم زاده صفوی » گرد آمده، از ظهر تا شب وقت خود را به مذاکرات ادبی وتهیه مطالب برای روزنامه قرن بیستم که متعلق به میرزاده عشقی بود می گذرانیدند.

یک روز شنبه از هفته ای که روز سه شنبه ی آن روز می بایست میرزاده عشقی به قتل رسد بعداز صرف ناهار رحیم زاده صفوی یکی از سه کتاب مزبور را باز کرده برای رفقا به فارسی نقل می نمود، در آن هنگام دوسه روز از انتشار آخرین شماره مشهور قرن بیستم گذشته بود ، همان شماره مشهوری که حاوی شدیدترین حملات به دیکتاتور وقت و اطرافیان اوبود  تهدیدهای متواتر به میرزاده عشقی می رسید، وکار به جایی رسیده بود، که شاعر نامبرده قیافه مهیب مرگ را پیش چشم خود مجسم می یافت.در آن روز و آن ساعت که اتفاقا به قصه های آن کتاب در موضوع خواب ومرگ گوش می داد ، غفلتا از جای پریده خطاب به رحیم زاده صفوی نموده گفت : حاشا که شما در این زمینه ها مطالعه می کنید خواهشمندم یک دقیقه هم به خواب من که دیشب دیده ام توجه نمائید ، « خواب دیدم که در قلمستان زرگنده مشغول گردش هستم(در آن زمان قلمستان زرگنده گردشگاه اهل تفریح وتفرج خارج شهر بود) ، در حین گردش دختری فرنگی مثل آن که با من سابقه آشنایی داشت، نزدیک آمده، بنای گله گزاری وبالاخره تشدد، وتغیر را گذاشت، وتپانچه ای که در دست داشت، شش گلوله به طرف من خالی نمود. براثر صدای تیرها افراد پلیس ریختند، و مرا دستگیر کرده، در درشکه نشاندند که به نظمیه ببرند، در بین راه من هر چه فریاد می کردم، که آخر مرا کجا می برید، شما باید ضارب را دستگیر کنید، نه مرا ، به حرفم گوش نمی دادند، تا مرا به نظمیه بردند، ودر آنجا مرا به اتاقی شبیه زیر زمین کشانیده، حبس کردند. آن اتاق فقط یک روزنه داشت،که از آن روشنایی به درون می تابید. من با حال وحشتی که داشتم چشم را به آن روزنه دوخته بودم ،ناگهان دیدم شروع به خاک ریزی شد وتدریجا آن روزنه گرفته شد ومن احساس کردم ،که آنجا قیر من است ...»
هنگامی که میرزاده عشقی این خواب را حکایت می کرد قیافه بیم زده و وحشتناکی داشت ورفقای او برای تقویت وتسلیت اوبه مزاح وشوخی می پردازند ولی رحیم زاده صفوی حکایت می کند:
حال میرزاده عشقی وقیافه ولهجه او در آن موقع طوری بود که در قلب من اثر بیم و وحشت را منعکس می ساخت ، طرف عصر ملک الشهراء زودتر بیرون می رود و میرزاده عشقی با رحیم زاده صفوی بنای مشورت را گذارده می گوید من یقین دارم که همین روزها مرا خواهند کشت وبرای شماها نیز همین خطرها مسلما هست باید چاره ای بیندیشیم شاید من و تو هر طوری شده دو نفری ازیک راه که کمتر مورد توجه باشد به طور ناشناس به روسیه فرار کنیم ، رحیم زاده صفوی هم چون قلبا بیمناک شده بود حاضر می شود از راه فروش واثاثیه خانه خود هر چه زودترمبلغی فراهم ساخته فرار نمایند وراه سفر به روسیه را از طریق شمیران شهرستانک انتخاب می کنند.
رحیم زاده صفوی پیشنهاد می نماید روز یکشنبه و دوشنبه خود عشقی هم کمک کند تا اثاثیه وی به فروش رسد وعصر غروب دوشنبه به عنوان گردش شمیران بی خبر از رفقا دونفری فرار نمایند. میرزاده عشقی از این فداکاری رفیقش که بی دریغ خرج سفر را تهیه می بیند خوشند شده ولیکن می کوید سفر باید به روز چهارشنبه بماند زیرا روز دوشنبه به شخص عزیزی وعده داده است که باید در زرگنده او را ملاقات کند .البته از گفتن نام زرگنده رحیم زاده صفوی متوحش شده اصرارمی کند که عشقی از این قصد در گذرد ولی چون قضیه به عوالم روحی وقلبی شاعر مربوط بوده است اصرار رفیقش بی اثر می ماند ، شب یکشنبه را عشقی در خانه رفیقش می ماند وروز یکشنبه می رود با وعده این که شب سه شنبه خواهم آمد وروز آن شب در آوردن سمسار وفروش اثاثیه به تو کمک خواهم کرد لیکن شب سه شنبه بر خلاف وعده ای که عشقی داده بود به منزل رحیم زاده صفوی نمی آید وبالاخره روز سه شنبه طرف صبح بعداز مدتی که رفیقش انتظار او را می کشد وخبری نمی رسد محمد خان نوکرش را به خانه ی عشقی می فرستد ،خانه عشقی در سه راه سپهسالار منزلی کوچک بود متعلق به مهدیخان نام که هم اکنون آن کوچه را عشقی می خوانند . خانه مهدیخان صحن محقر اما نظیف وبا درخت و گلگاری بود وبنابه مناسباتی رحیم زاده صفوی آن را برای شاعر اجاره کرده بود و خانه صفوی در نظامیه بود . همین که نوکر رحیم زاده صفوی به خانه عشقی می رسد در حدود دو ساعت قبل از ظهر «ابوالقاسم » نام « پسر ضیاء السلطان » با شخص دیگری که همراه اوبوده در کوچه می بیند ،که به سرعت از آنجا دور می شوند، وسر کوچه اتومبیلی بوده که آن دونفر سوار می شوند واز طرفی سر وصدا ی زنهای همسایه را می شنود که فریاد می کنند « خونخوارها جوان ناکام را کشتند » و عجب آن است که در آن کوچه با آن که هیچ گاه گردشگاه پلیس و ما مورین تا مینات نبود ه و نیست در ظرف یک لحظه هنوز محمد خان به در خانه عشقی نرسیده می بیند چند نفر پلیس و مامور تامینات دوان دوان می آیند ومانند اشخاصی که از انجام قضیه مطلع باسشند به خانه عشقی ریخته شاعر مجروح را بیرون کشیده در یک درشکه که سر کوچه آماده بود می نشانند، عشقی که چشمش به محمد خان می افتد فریاد می کند « محمد خان به رفقا بگو به داد من برسند... » محمد خان از این پاسبانها بپرس مرا کجا می برند ... بابا من نمی خواهم به مریضخانه نظمیه بروم ، مرا به مریضخانه امریکا ببرید... وهمین طور همین جملات را در خیابانها مخصوصا در خیابان شاه اباد با فریاد تکرار می کرده است ، پلیس ها که گویا دستور مخصوص داشتند بر اثر داد فریاد عشقی راضی می شوند اول اورا به کمیساریای دولت ببرند که از آنجا مطابق میل او به مریضخانه امریکایی منتقل شود اما همین که درشکه به کمیساریا می رسد رئیس کمیساریا به پلیس ها فحاشی کرده می گوید چرا نظمیه نمی برید . » این به قراری که مسموع افتاد هنگامیکه « پسر ضیاء السلطان » و رفیقش می خواسته سوار اتومبیل شده بگریزد پاسبانی به نام « سید عباس » که نوبه خدمتش نبوده به اتفاق محمد خان نام هرسنی که نوکر  «حاج مخبر السلطنه » بوده براثر داد وفریاد زنها « ابوالقاسم پسر ضیاء السلطان » را دنبال کرده دستگیر می نمایند ولی رفیقش فرار می نماید . ابوالقاسم مزبور تا شهربانی هم برده می شود که در مواجهه با عشقی هم حضور داشته ولی بعدااورا مرخص می نمایند که مدتی از تهران هم خارج می شود.
در حدود دو ساعت قبل از ظهر به ملک الشعرای در مجلس خبر می دهند که عشقی اورا در مریضخانه شهربانی خواسته است بلافاصله وفورا به ولیعهد محمد حسن میرزا کاغذ می نویسد که مشارالیه دستورداده طبیب های سلطنتی برای معالجه عشقی بشتابند و یک ساعت بعد از ظهر که به نمایندگان اقلیت خبر می رسد که عشقی در مریضخانه شهربانی بستری شده است ، ملک الشعرای بهار و سید حسن خان زعیم و رحیم زاده صفوی به اتفاق چند نفر دیگر سوار شده به شهربانی که در میدان توپخانه بود می روند. به آنها گفته می شود که باید از خیابان جلیل آباد از در طویله سوار بروید که مریضخانه آنجاست ، طویله سوار حیاط بزرگی داشت ودر سمت دست چپ چهار اتاق کوخ مانند که سقف آنها گنبدی بود مریضخانه نظمیه را تشکیل می داد و پیدا بود که آن کوخ ها سابقا جزء طویله بوده وبعد آن را از اصطبل جدا ساخته سفید کاری کرده تحویل مریضخانه داده بودند . اتاق اولی یک در به حیاط طویله داشت ویکی دو پنجره آن به خیابان جلیل آباد باز می شد.سه اتاق دیگر که تو در تو وراهرو آنها عبارت از دری بود که به اتاق اولی باز می شد واز اتاق دومی در بندی به اتاق سومی راه می داد دیگر آن اتاقها هیچ گونه در وپنجره به خارج نداشت وروشنایی هر یک از آنها از یک روزنه می رسید که در وسط کنبدی سقف قرار داده بودند و البته این ترتیب برای آن بود که مبادا مریض حسبی فرار نماید.همین که رفقای عشقی وارد اتاق اول شدند واز در گاه اتاق دومی منظره طویله مانند آن ساختمان ها وهر سه اتاق رامشاهده کردند ملک الشعراء به رحیم زاده صفوی که در حال گریه وزاری بود می گوید:
صفوی ، خواب عشقی ، صفوی که در حال تاثر بود متوجه مطلب نمی شود مجددا ملک الشعراء بازوی وی را فشار داده می گوید:
صفوی ، خواب عشقی و زیر زمین و روزنه را تماشا کن ، آن وقت صفوی خواب عشقی را به یاد آورده

وقتی نگاه می کند در اتاق چهارمی یک تختخواب می بیند،که میرزاده عشقی روی آن به خواب ابدی رفته ونور آفتاب از روزنه سقف به سینه او افتاده، وشاید در آن لحظه که عشقی برای آخرین دم چشم بر هم می نهاده نور آن روزنه به صورت او می تابیده، واین نکته که میرزاده عشقی هنگامی که چشم بر هم می گذارده است، مژ گان او تدریجا روی هم می افتاده مانند همان حالتی بوده، که شاعر در خواب دیده بود. حیرت وشگفتی برای رفقا می گردد. به طوری که مدتی مات و مبهوت گریه وزاری را فراموش کرده ، به تماشای آن منظره وتطبیق آن با راست بینی و خواب شگفت انگیز عشقی مشغول می شوند، و این خواب را رحیم زاده صفوی در روزنامه « شهاب » همان هفته و ملک الشعراء در روزنامه « قانون هفتگی» طی مرثیه نامهای که برای عشقی نوشته اند حکایت کرده اند»/. تاریخ بیست ساله ایران ( ج3 ، ص 70 )/ خاطرات و خطرات.
شعری که باعث قتل عشقی شد،«جمهوری نامه»است:
     « ....                                                                   .....
  خلق جمهوری طلب را خر کنم                            زانچه کردم بعد از این بدتر کنم
  پای جمهوری چو آمد در میان                               خر شوند از  رویتش ایرانیان
    ....                                                                         ....»
جسد او را مردم از خیابان شاه آباد تا ابن بابویه مویه كنان، روی دست بردند، و این شعر را با صدای بلند و پرشور خواندند:
خاكم به سر، ز غصه به سر، خاك اگر كنم     خاك وطن كه رفت، چه خاكی به سر كنم؟
من آن نیم كه یكسره تدبیر مملكت                      تسلیم هرزه گرد قضا و قدر كنم
من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاك            وین كاسه خون به بستر راحت هدر كنم
بر سنگ گور او نوشته اند:
در مسلخ عشق جز نكو را نكشند
لاغر صفتان زشتخو را نكشند
گر عاشقی صادقی ز كشتن مگریز
مردار بود هر آن كه او را كشتند









































منوی اصلی

صفحه اصلی
مطبوعات و رسانه
مقالات و عناوین
برگ هایی از تاریخ تهران
تاریخ سکه
خرید کتاب
دانلود کتاب
کتاب‌های منتشر شده
ارتباط با مولف

جستجو
حاضرین در سایت
35 میهمان حاضرند
آمار بازدید ها
امروز69
دیروز217
تا کنون2215153

تهران نامه

© Copyright 2008 DARIOUSH SHAHBAZI . All rights reserved.