شنبه 10 آبان 1399

به پایگاه اینترنتی آثار تالیفی داریوش شهبازی خوش آمدید. تمامی مطالب این سایت تحت حمایت قانون « حقوق مولفين » میباشد. هرگونه سوء استفاده به هر شکلی يا انتشار مطالب در سایتها یا نشریات بدون کسب اجازه از مولف و بدون ذکر منبع اکيدا ممنوع است. استفاده از مجموعه مقالات بصورت یکجا ممنوع میباشد.

 

صفحه اصلی arrow مقالات و عناوین arrow فرهنگ واژه های عامیانه

فرهنگ واژه های عامیانه




فرهنگ واژه هاي عاميانه (در دوره قاجار)
پیش تر از لزوم ثبت و ضبط واژه هایی که از زبان مردم می افتند و فرهنگ رایج جامعه آن ها را رفته رفته فراموش می کند،سخن گفته ایم. واژه هایی که با گذشت زمان، موسم شیوع و رواج آن ها می گذرد و آهسته آهسته با از دنیا رفتن افرادی که آن واژه ها را به کار می بندند،آن ها نیز میدان جولان خود را ترک می کنند و یکی یکی به دنبال خالقان خود از صحنه گفتگو بیرون می روند و جهان حیات خویش را بدرود می گویند.گو این که مرگ واژه ها دامن بسیاری از لغات را می گیرد اما این اتفاق بیش تر دامنگیر واژه های عامیانه می شود.زیرا آن ها در قیاس با همتایان نوشتاری شان پا در میان آثار مکتوب ندارند.این حادثه را در بین همه شهر ها و لهجه ها و ... می توان دید اما شهر تهران که با هجوم مهاجرینی با زبان های مختلف روبروست وضعیت به کلی متفاوتی از دیگر همتایانش دارد.این وضعیت بحرانی تهران را رشد و توسعه سریع و انفجار گونه پایتخت شدت بیش تری می بخشد.بنابراین تهرانی ها و آن ها که دغدغه ای در تاریخ و فرهنگ این دیار دارند باید دلواپس برافتادن واژه ها و کلمه های عامیانه ادوار گذشته باشند.و باید به کوشند تا بیش از آن ها که از میان رفته اند واژه های باقیمانده را بیابند و به حفظ و نگهداری آن ها در صفحات تاریخ بکوشند.امری که از اواخر عصر قجر پراکنده وار جمع اندکی از اهالی قلم با گردآوری دسته ای از این لغات در آن همت گماشتند اما این حرکت هیچگاه پیوسته و جانانه و کافی نبوده است.
« فرهنگ واژه هاي عاميانه (در دوره قاجار)»عنوان کتابی است،از این دست که رضا حکیم خراسانی در سال 1307ق. یعنی بیش از صدو بیست سال پیش فراهم کرده و بسیاری از این لغات را در این کتاب گرد آورده است روحش شاد و یادش گرامی باد.
این مطلب را به معرفی این کتاب اختصاص دادیم تا حین ستایش از نویسنده آن که خود از پیشگامان این حوزه ادبی – تاریخی جامعه مان است،دوستداران این نوع پژوهش ها را با آن آشنا کنیم.

فرهنگ واژه هاي عاميانه (در دوره قاجار)،رضا حکيم خراساني ٬ تأليفِ ١٣٠٧ ق،به تصحيح سيّد علي آل داود،ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسي.
مقدّمه
گردآوري و ضبط واژه ها و امثال محاوره اي و عاميانه در زبان فارسي پيشينه درازي
ندارد. فرهنگ نويسان قديم به ضبط و تدوين مصطلحات رايج در ميان عامه مردم توجّه
نداشتند و پرداختن به آن را دون شأن خود مي شمردند. شاعران و اديبان و نثرنويسان نيز ٬
تا اوايل دوران معاصر ٬ عموماً به زبان محاوره مردم عادي اعتنايي نشان نمي دادند و آثار
خود را صرفاً با استفاده از زبان ادبي پديد مي آوردند. از اين رو ٬ جز به تصادف ٬ واژه اي
از تداول عامه در آثار ادبي يا کتب لغت راه نمي يافت. شايد يکي از استثناها در اين باب
شاعر و عارف نامدار مولانا جلال الدين مولوي باشد. او گاه از استعمال الفاظ عاميانه
پرهيز نداشته و ٬ به مناسبت ٬ برخي از آنها را ٬ که حتي امروزه رواج دارند ٬ در اشعار خود
به کار برده است. پس از او ٬ در آثار عبيد زاکاني و برخي شاعران ديگر از اين واژه ها به
اندک شمار استفاده شده است. تاکنون پژوهش مستقل و کاملي در اين مقوله صورت
نگرفته يا نگارنده از آن مطلع نيست.
به نظر مي رسد که همين استفاده اندک پيشينيان از لغات عاميانه و گاه لغات گويشي
صرفاً به ضرورت شعري و نبودن واژه مناسب مدلول در زبان ادبي بوده است. از زمان
قاجاريه ٬ به ويژه عهد ناصرالدين شاه ٬ در سليقه شاعران و نويسندگان به تدريج تغييراتي
پديد آمد. نخست يغماي جندقي ( ١١٩٦  ١٢٧٦ ) شمار نسبتاً زيادي از امثال و الفاظ
عاميانه را در سروده هاي خود ٬ به ويژه در قطعات ٬ به کار برد. عجب آن که او هرچند با
موج نو ادبيّات اروپايي و رمان هايي که گهگاه ترجمه مي شدند آشنايي نداشت ٬ به
ضرورتِ استفاده از واژه ها و امثال رايج در ميان مردم کوچه و بازار پي برده بود.
/ نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
پس از يغما ٬ در اواخر عهد ناصري ٬ واژه نامه کوتاهي از اصطلاحات عاميانه که بيشتر
جنبه طنز داشت تأليف و به چاپ رسيد. اين فرهنگ به چند نام شهرت يافته که مشهورتر
از همه مرآت البلها ست. نام مؤلف دقيقاً معلوم نيست. کساني ٬ از جمله روان شاد استاد
مجتبي مينوي ٬ آن را از شريعتمدار تبريزي و کساني ديگر از ميرزا حبيب الله لشکرنويس
دانسته اند. عدّه اي نيز اين کتاب مشهور را با عناوين گوناگون به نام خود چاپ کرده اند.
مرآت البلهاء ٬ که در مفصل ترين چاپ آن حاوي ١٢٤ واژه و اصطلاح است ٬ بي شباهت به
برخي آثار عبيد زاکاني نيست. اين واژه نامه ٬ که نخست در سال ١٣٠٨ ق و سپس در
١٣٢١ ق به چاپ سنگي رسيد ٬ در ميان ادبا و محققان معاصر شناخته شده نبود تا آن که
در مجله يغما به چاپ « از هر خرمني خوشه اي » بخش هايي از آن ٬ به تفاريق ٬ در ستون
رسيد و توجّه محمّدعلي جمال زاده ٬ نويسنده مشهور ٬ به آن جلب شد. جمال زاده ٬ در
اين زمان ٬ خود به گردآوري لغات و مصطلحات عامه اشتغال داشت و ٬ در مقدمه کتاب
خود ٬ از مرآت البلهاء و اهميت آن ياد کرد. پس از آن ٬ استاد ايرج افشار سراسر اين کتاب را
در دو شماره پي در پي ٬ در سال پنجم مجله راهنماي کتاب به چاپ رساند و بر شهرت آن
افزود. چند سال بعد ٬ محمود کتيرايي ٬ پژوهشگر فرهنگ عامه ٬ متن منقّح و پيراسته آن
را ٬ براساس نسخ خطّي نويافته و چاپ هاي سنگي ٬ تدوين و همراه کلثوم ننه آقاجمال
خوانساري منتشر کرد. در سال هاي اخير ٬ آخرين چاپ اين کتاب با نام لغات مصطلحه عوام ٬
با افزودن چند واژه جديد ٬ به اهتمام احمد مجاهد انتشار يافته است.
امّا نخستين کسي که ضرورت تدوين و گردآوري لغات عاميانه به شيوه علمي را
دريافت و خود ساليان دراز به آن سرگرم بود محمّدعلي جمال زاده ٬ بنيان گذار
داستان نويسي نو در ايران است. تا اين زمان نه تنها کسي درصدد گردآوري اين
اصطلاحات برنيامده بود بلکه ٬ در زمينه ضبط و تدوين لغات مربوط به گويش هاي محلي
ايران نيز ٬ کسي جز تني چند از اير ان شناسان پژوهش جدّي ارائه نداده بود. جمال زاده ٬
طي ساليان متمادي ٬ لغات و اصطلاحات عاميانه رايج بيش تر در اصفهان و تهران را
گرد آورد و اثر خود را ٬ همراه با مقدمه اي مفصل ٬ به اهتمام روان شاد دکتر محمدجعفر
محجوب به چاپ رساند. مؤلف٬ در مقدمه ٬ تاريخچه اي از کوشش هاي پيشينيان آورده و
از جمله منظومه هايي را معرفي کرده که حاوي لغات محلي و عاميانه است. طبعاً بايد در
نظر داشت که منظور سرايندگان اين منظومه ها از لغات محلي و عاميانه با آنچه امروزه
فرهنگ واژه هاي عاميانه .
ميان محققان رايج است تفاوت دارد. سرودن شعر به لهجه عاميانه در ادوار قديم ٬ به ويژه
در عصر قاجار ٬ جنبه طنز و استهزا داشت. مع هذا از همين اشعار برخي لغات و واژه هاي
محلي استخراج مي شود که از دستبرد و تصرّف زمان محفوظ مانده اند.
فرهنگ جمال زاده مفصل ترين و مستقل ترين اثر تا سال هاي اخير در اين مقوله بود؛
گوآن که در امثال و حکم دهخدا ٬ که پيش از آن به چاپ رسيده بود ٬ امثال عاميانه فراوان در
کنار امثال و عبارات عربي و ادبي وارد شده است. اثر ديگر فرهنگ عوامِ اميرقلي اميني ٬
روزنامه نگار و اديب اصفهاني است. او پيش تر چند اثر کوتاه در اين زمينه به چاپ رساند
و ٬ سرانجام ٬ با تأليف اين کتاب ٬ که باز با اتکا به امثال و لغات رايج در بين مردم اصفهان و
حومه آن نوشته شده ٬ واژه ها و امثال زيادي را حفظ کرد. در اثر او ٬ مَثَل هاي عاميانه با
مثل هاي مندرج در کتاب ها و رايج در ميان درس خواندگان درهم آميخته است.
در سال ١٣٣١ ش٬ اثر ديگري به نام فرهنگ عاميانه ٬ امثال ٬ لغات و مصطلحات تأليف
يوسف رحمتي منتشر شد. در اين فرهنگ ٬ لغات از امثال و اصطلاحات تفکيک و هريک
به ترتيب الفبايي منظم شده است. مؤلف اين فرهنگ تنها به پژوهشهاي ميداني اکتفا
کرده و به آثار مکتوب مراجعه اي نداشته است. کتاب کم حجم او اثر مفيدي است و حتي
برخي اصطلاحات مندرج در آن که امروزه هم رايج است در اثر مفيد استاد ابوالحسن
نجفي ٬ مفصل ترين و علمي ترين کتاب تأليف شده در اين زمنيه که اخيراً به چاپ رسيده ٬
وجود ندارد.
واژه هاي عاميانه بيش تر از لغات ادبي با گذشت زمان دچار دگرگوني مي شوند.
شماري از آن ها ٬ با تغيير مناسبات اجتماعي و اقتصادي و ظهور برخي پديده هاي جديد
تمدني ٬ منسوخ مي شوند و لغات و اصطلاحات جديد به جاي آن ها مي نشينند. از اين رو ٬
ضرورت دارد آن ها را به طور مستمر تدوين و معاني تازه آن ها را ضبط کرد. از اين حيث
کوشش دکتر مهدي سمائي در تدوين فرهنگ لغات مخفي را ٬ که بر تحقيقات ميداني
دستياران او در تهران بزرگ مبتني است نبايد از ياد برد. طبعاً گردآوري و چاپ و انتشار
همه لغاتي که بين قشرهاي جامعه متداول است به آساني ميسّر نيست. اين کار از حوصله
يک يا چند محقق خارج است و بايد سازماني متشکل از گروهي زبان شناس و ادب دان به
اين خدمت بپردازد يا فرهنگستان مباشرت آن را برعهده بگيرد.
برنامه ديگري که توجّه به آن ضروري است و اميد مي رود بخش فرهنگ نويسي
/ نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
فرهنگستان آن را در مدّنظر قرار دهد بازبيني متون ادبي از ديدگاه شناسايي و استخراج
واژه هاي عاميانه است. طبعاً کاري است دشوار و تنها از عهده محققاني برمي آيد که
گذشته از زبان ٬ با تاريخ اجتماعي دوره هاي متعدد آشنايي دارند. از جمله در برخي متون
به چاپ رسيده چون سمک عيار ٬ فلک نازنامه ٬خرم و زيبا ٬ داستان حيدربيک٬ اميرارسلان ٬حسين
کرد ٬ رستم نامه ٬ ملک جمشيد ٬ بديع الملک و سليم جواهري لغات عاميانه متعدد وجود دارد و
استخراج و انتشار مجموعه هايي از آن ها بسيار سودمند است.
رساله حاضر تقريباً جزو نخستين آثار مدوني است که در حوزه واژه هاي عاميانه ٬ يا
دقيق تر ٬ تعبيرهاي عموماً کنائي و طنزآميز عاميانه ٬ تأليف شده است. اين واژه نامه را
مؤلف در سال ١٣٠٧ ق ٬ يعني در سال هاي پاياني پادشاهي ناصرالدين شاه ٬ فراهم آورده
است. او ٬ در مقدمه ٬ خود را رضا حکيم خراساني الاصل معرفي مي کند. نام و احوال او و
حتي اشاره اي به او در منابع دوره قاجار ديده نشده است. چه بسا نام مذکور مستعار و
وي از رجال و دانشمندان مشهور آن زمان باشد که نخواسته نام حقيقي خود را افشا کند.
حدس ديگر اين که مؤلف از ديوانيان متوسط الحال و ناشناس اين عهد بوده که ذوقي
داشته و در حين سفر به تدوين يادداشتهاي خود پرداخته است. به طوري که از
يادداشت هاي او در حواشي صفحات آخر نسخه خطّي برمي آيد ٬ پاره اي از اوراق کتاب را
در سفر تهران به صفحات جنوب غربي ايران به نگارش درآورده است.
از اين واژه نامه تنها يک نسخه خطّي در دست است. اين نسخه هم اکنون ذيل شماره
٥١٥٦ در کتابخانه مجلس شوراي اسلامي نگه داري مي شود و آن به خط نستعليق نسبتاً
زيبايي است. امّا ٬ چنين مي نمايد که کاتب سواد درستي نداشته و پاره اي اغلاط املائي
در اثر او مشاهده مي شود. اين نسخه به قطع رقعي است و فرهنگ واژه هاي عاميانه برگ ٦٣
تا ٧٨ آن را دربرگرفته و هر صفحه آن حاوي ١٤ سطر و در ماه هاي متعدّد سال ١٣٠٧ ق
کتابت شده است. نثر فارسي آن همه جا يکدست نيست. به احتمال قريب به يقين ٬ اين
نسخه منحصر به فرد و احتمالاً به خطّ مؤلف است.
شباهت اين واژه نامه با مرآت البلهاء ٬ هرچند همزمان با آن تأليف شده و هردو از
قديم ترين فرهنگ هاي عاميانه فارسي به شمار مي روند ٬ اندک است. مرآت البلهاء ٬ در
آخرين ويرايش٬ که به اهتمام احمد مجاهد منتشر شده و ويراستار همه نسخ خطيّ و
چاپي را ملاحظه کرده ٬ شامل ١٢٤ واژه و فرهنگ حاضر حاوي ١٥٨ واژه است که ٬ از
آن ميان ٬ فقط شش لغت بين دو کتاب مشترک و دو واژه نزديک به هم است. معناهاي
واژه هاي مشترک در دو اثر فرق دارد و معلوم مي شود در يک مقطع زماني و احتمالاً در
بين قشرهاي گوناگون جامعه الفاظ و اصطلاحات واحد به معناي متفاوت به کار
مي رفته اند. براي نمونه ٬ معاني دو لغت مشترک را از دو اثر مذکور نقل مي کنيم:
فرهنگ واژه هاي عاميانه
( گوشت تلخ )ص ٣٨
عموم قاپوچيان و خواجه سرايان و نايبان
فرّاش خانه و نسق چيان و بعضي از قورچانچيان
خر را گويند.
( لختي )ص ٢٥
جوان هاي مدرسه دارالفنون و نمره آنها که فقط به
سالي دو دست ملبوس دوخته نظامي و شبي دو
گيلاس عرق بي مزه شادان و خوشحال باشند و
ديگر به کمال هنر نپردازند.
مر آت البلهاء
گوشت تلخ [ص ٢٧ چاپ مجاهد]
تحويلدار وجوه ديواني را گويند. در صورتي که
برات دار بيچاره را عاجز و مستأصل کند. اين
صفت مرکب از ظلم و طمع است.
(لختي )ص ٢٨
بر وزن لطفي ٬ کسي را گويند که هرچه به دست
آورده صرف شکم خود کند و اصلاً در فکر لباس
و پوشش خود نباشد و به صورت چون مفلسان
نمايد.
با اين که بين واژه هاي مندرج در فرهنگ واژه هاي عاميانه با کتب لغت و اصطلاح مقايسه
دقيقي صورت نگرفته. ليکن به جرأت مي توان گفت که واژه هاي اين واژه نامه عموماً در
کتب لغت و در آثار شاعران و نويسندگان وارد نشده اند.
امروزه فاصله بين زبان عاميانه و زبان ادبي و رسمي رو به کاهش نهاده و روز به روز با
گسترش فوق العاده رسانه هاي گروهي اين فاصله کمتر مي شود. از اين رو ٬ ضرورت
فوري دارد که به ضبط و تدوين آن ها در سراسر کشور اقدام شود. هرچه به عقب برگرديم
اين فاصله را بيشتر مي يابيم. حتي ميان گويش هاي روستاهاي مجاور هم تفاوت ها زياد بوده
و گاه ساکنان يک روستا از درک و فهم گويش روستاي همسايه خود عاجز مي مانده اند.
اين فرهنگ را مؤلف به ترتيب الفبايي مرتّب نکرده و ظاهراً هرچه را به دست آورده
فوراً ضبط و پاک نويس کرده است. / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
 او موفق به اتمام آن هم نشده است. ليکن اين احتمال
وجود دارد که در آينده با شناسايي نسخه خطّي ديگر ٬ تکميل آن ميسّر گردد.
نگارنده ٬ ضمن حفظ ترتيب نسخه ٬ مدخلها را شمارهگذاري کرده و ٬ در پايان ٬
فهرست الفبايي آن ها را براساس شماره ها تنظيم کرده است تا جوينده ٬ از طريق شماره هر
مدخل ٬ به آساني بتواند آن را در فرهنگ پيدا کند.
و نکته آخر آن که ٬ نگارنده بنا به توصيه استاد محترم آقاي دکتر علي اشرف صادقي که
اين واژه نامه را پيش از چاپ مطالعه و نظريات سودمندي در اصلاح و تکميل آن بيان
داشتند با برخي فرهنگ ها از جمله فرهنگ بزرگ سخن مقايسه و مقابله نموده و معاني
واژه هايي را که در اين فرهنگ بود نقل کرده ام.
ضمناً ٬ به گمان ايشان ٬ برخي لغات مندرج در اين واژه نامه در تهران رواج نداشته و ٬
محتملاً ٬ از اصطلاحات رايج در ميان ولايات ايران برگرفته شده است. از اين رو ٬ آن را به
نظر برخي دوستان دانشمند رسانده و از آن ميان بنا به اشاره دوست دانشمندم دکتر
مجدالدين کيواني ٬ بعضي از اين واژه ها هنوز هم در شهر اصفهان رايج است و مردم
عادي در محاوره آن را به کار مي برند. معاني رايج اين واژه ها در اصفهان را نيز به روايت
ايشان در پايان رساله آورده ام./سيدعلي آل داود،آذرماه ١٣٨٣.

فرهنگ واژه هاي عاميانه
نيکوترينِ ما خَلَق به حکم خلق الاخر فَتَبارکَ اللهُ اَحسَنُ الخالِقين ٬ نوع انسان است. و در
نوعْ هرکس که از خصايل ذميمه رذيله حيوانيه خالي تر و باخلقُ الله متخلّق تر و به
صفات الله ٬ که صفات ائمه اطهار و اولياي بزرگوار است ٬ متصّف تر و برتر ٬ البته در اوليّت
بر نوع به ملاحظات عديده عقلي و نقلي اوليٰ و مقدّم تر است.
پس٬ در اين صورت ٬ اشخاصي را که داعيه تفوّق و رياسات در سر است لازم است
که قبول تربيت از مرّبيين نمايند و اقوال بزرگان را ٬ که به عبارت موجز و لسان اهل زمان
بيان مي نمايند ٬ به سمع رضا و اطاعت اصغا نمايند؛ و اشارات فعلي و استعارات قولي
آنها را ٬ در هر مقام ٬ سرمشقِ سلوک و روش خود نمايند.
لهذا ٬ در مقام تعريض٬ بعضي از هنجارهاي سخيفه و رفتارهاي رکيکه را اين بنده
رضاي حکيم خراساني الاصل به طرز لغت در اين وُرَيْقه دقيقه شرح داده که بيتش در آن
به مطالعه درک و ضبط نمايند و خصايل حميده آن را بر لوح دل ثبت نمايند و حالات
ذميمه آن را از خود سلب و نفي سازند. و اگر چه مرا عقيده اين است که ميان عيب و
هنرش دوستان کريم تفاوتي نکند ٬ چون نظر نمي باشد و هرکسي را کريمي در دوستي
پيشه نيست ٬ من هم ٬ به رسم صاحب نظران عهد ٬ نظر به قبايح و محاسن رسمي ظاهري
نموده ٬ اين لغتها را نگاشتم و ترتيب آن را بر بي ترتيبي گذاشتم. واليکم سلامي و
معتمدي.
١) عزيز بي جهت کسي را گويند که هر نعمت و عزّتي را به کمال بخواهد ٬ بدون )
حمل زحمتي از زحمات دنيا و اِتيان خدمتي از خدمات.
١٤ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
٢) عَشّار کسي که به زور و زجر از خلق الله و کسبه جلب منافع و مداخل کند و صرف )
معاش خود نمايد.
٣) هاتان ماتان بزرگ زاده که به ناز و نعمت و لَلَه و دَدَه بالا آمده باشد و در پريشاني )
افتد و هيچ هنري نداشته باشد و متوقعّ اِعزاز از همه کس باشد.
٤) دقرنُوش شاهزادگان و بزرگ زادگاني که در مجالس ابداً گوش به حرف کسي )
ندهند ٬ اگرچه دولت خواهي خودشان بوده باشد ٬ و عاشقِ حرفهاي خود باشند و
معلوماتِ ذهني خود.
٥) بي مروّت اشخاصي که فقط به ظلم و جور و فحش و زور بخواهند همه کارهاي )
خود را پيش ببرند و صدمه خلق الله را جزو جوانمردي و زرنگي بشمارند.
٦) تُف ديوار کسي که به مجالس اعيان و کارگزاران دولت يا ملّت برود و در آنجا )
ياراي اداي مطلب نکند و مسکوت عنه بنشيند و بدون عرض حاجت مراجعت کند.
٧) ديوار عريض عالم و بزرگ زاده اي که فقط به هيکل عظيم بخواهد کار خود را نشر )
و تنقيح و رواج دهد و ابداً در حرکات و هنجارش معني و مزه نباشد.
١) در اصل: ديّوس ٢) ظاهراً همان تاتوره است.
٨) ديّوث ١ مرد بي عرضه که زنِ باعرضه و هتّاک نگه دارد. )
٩) گاگُول با کاف فارسي ٬ اشخاص جسيم بلغمي مزاج را گويند که ٬ در عمرهاي )
دراز معاشرت با مردمان خوب و تربيتهاي دوري ٬ به حالت طفوليت و رضاع باقي باشد و
جز طرز و روشهاي خود را در عالمْ عيب و ديوانگي شمارد.
١٠ ) سخره خواص هزّال و فحّاش را گويند که به فحشهاي عِ رضي بخواهد مردمان را )
بخنداند.
٣) به روسي نوعي سوپ است.
١١ ) تاطوله ٢ شراب و مسکرات را و بُرْش ٣ را خصوصاً مي گويند. )
١٢ ) قاپ هفت رو سائيده پيش خدمتهاي پيره مرد شکيل که هنوز اميد معشوقيت به )
خود دارد و به آقايش به ناز و عاشق کشيهاي قديمي سلوک کند و هر که از اين نمره باشد.
١٣ ) کُهنه رندهاي قديمي را مي گويند که ٬ از بچه نوکرهاي تازه ٬ روزي هفت دفعه )
زمين مي خورند و باز خود را از تک و تا نمي اندازند.
١٤ ) شال پا صاحب منصبها و صاحب لقبهايي ٬ که هنوز دست چپ و راست خود را )
فرهنگ واژه هاي عاميانه / ١٥
نمي داند و از عالم خودش بيرون نرفته است ٬ مدّعي کارهاي بزرگ مي شود و آن منصب
و لقب را از عظم و اعتبار مي اندازد و تنزّل مي دهد آنها را به چارواداري و
کاروان سراداري و مستقلچي گري.
١٥ ) شُرْبُ اليهود بزم شرابي که ملّا و مسائل ملّايي در آن باشد و صحبت خلافِ )
مناسبتِ آن مجلس در آنجا شود و روضه خوان و مدّاح و عزيمه خوان و تعزيه خوان در آن
مجلس راه داشته باشد.
١٦ ) مغبون لازم الرَّحْم شخصي که خرج کند و زحمتهاي زياد کشد براي وصول )
به...ي و....ش را ديگري بکند.
١٧ ) شلخته پلخته عموماً اهل اصفهان را مي گويند. )
١٨ ) گداگشنه عموم سادات و خصوصاً سادات صحيح النسب را گويند. )
١٩ ) کدبانو اشخاصي که مدّعي رياسات کلّي باشند و همّتش غالباً مقصور و )
مصروف بُن شَن انبارکردن به خانه اش باشد.
٢٠ ) کوچُولي بروزن مُوچُ ولي ٬ اشخاص قالبْ کوچک که بخواهند بر جمعي از خود )
بزرگ تر و قوي هيکل تر و مهيب تر برتري و رياست جويند.
٢١ ) مُنْدک شخصي را که لقب و منصب پرزحمتِ پرغائله بدهند و ديناري کسي در )
آن کار به او ندهد و نتواند به لوازم و شرايط شغلش شأن بفروشد و رفتار کند.
٢٢ ) مطرب همسايه آوازه خواني که هميشه اوج خواند. )
٢٣ ) جُ ل انبار بزرگي که ملبوسش در ميان عمله و اَکَ له اش امتيازي نداشته باشد و اين )
عمل را شکسته نفسي بداند.
٢٤ ) ذُقَره کنايه از اشخاصي که کُلجه و خرقه هاي سنجاب و خز را محض تعلّقْ )
سالهاي سال نگه دارد و هرساله دمش را نو کند و محض اظهار اعتبار بپوشد و بطونش
هيچ پشم نداشته باشد.
٢٥ ) لُختي جوانهاي مدرسه دارالفنون و نمره [ =امثال و نظاير] آنها که فقط به سالي )
دو دست ملبوس دوخته نظامي و شبي دو گيلاس عرق بي مزه شادان و خوشحال باشند
و ديگر به کمال هنر نپردازند.
٢٦ ) لازم النفقه ملّاهاي بي سوادِ عِمامه بزرگ که به سلامِ فقط و بالا نشستن از مردم و )
بزرگان شاد و راضي باشند.
١٦ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
٢٧ ) بي ادب اشخاصي که با پادشاه از طفوليت بالا آمده باشند و باز مي خواهند به )
همان سلوکِ سلف رفتار نمايند.
٢٨ ) بي حيا کسي که بر ولي نعمت خود رو به رو بخواهد بيشي و پيشي جويد. )
٢٩ ) شخص کسي که بردبار و عليم و علم و هميم بود و صبر بر صدمات و خرافات )
اجزاي خود کند.
٣٠ ) کمانِ هرلاتي کسي که ٬ بدون غرضهاي دنيوي و اخروي ٬ خود کارگزار مردمان )
شود.
٤) در اصل: رفوع ٥) در اصل نسخه خطي: محرم
٣١ ) قَفرس چون کسي که به شالهاي نو و کهنه رفو ٤ کرده مثقالي سه چهار شاهي )
لباسهايش را سِجاف کند و به خرج دهد. و پرهاي عياري خودساز را عموماً گويند.
٣٢ ) گُوش قُد اشخاصي که به عادت گوشهاشان را از کلاه بيرون مي گذارند چنانچه )
گوشِ خر مي نمايد و در معلومات قديده خود ٬ اگر چه خلاف بديهي هم باشد ٬
مستبدالرّاي باشد و قول احدي را نخرد و اين حالت غالباً در تهرانيها و قزوينيها يافت
مي شود.
٣٣ ) قُمْغُمعْ علمايي که علم را فقط به فقه بخواهند محدود کنند و به غلظت و قرائتْ )
اداي حروف را نمايند ٬ اگر چه حرفهاي يوميّه باشد و غالباً در مجالس مُصدر شود. و اگر
حرفي خلاف فقاهت بشنود انکار کند.
٣٤ ) پَه  پَه بزرگ زادگاني که به چاپوي مردم مالشان را صرف کنند و اين را همّت و )
سخاوت بدانند.
٣٥ ) نُنُر غالب از بزرگ زادگاني که ٬ در زمان پدر و مادرش٬ عزيز محترم ٥ بوده است )
و ٬ بعد از آنها ٬ بلااستحقاق و سبب ٬ از همه کس همان توقع ها را داشته باشد.
٣٦ ) پرتُخمه اشخاصي که کُلجه و سرداريها و ساير لباسشان را مزيّن به )
زنّاردوزيهاي زياد از گلابتون و غيره نمايند.
٣٧ ) نجيب اهل مدرسه را عموماً [ گويند] و خصوصاً اشخاصي که به علم مُلّائيِ )
رسمي افتخار و اعتبار مي فروشند و گويا که مردم را آنها خلق نموده اند.
٣٨ ) گوشت تلخ عموم قاپوچُيان و خواجه سرايان و نايبان فراش خانه و نسق چيان و )
فرهنگ واژه هاي عاميانه / ١٧
بعضي از قورچانچيانِ خر را مي گويند.
٣٩ ) شيشکي ارذال و فرّاشان و محصّلاني که اوّل به تشدّد تمام وارد شود؛ همين که )
نقش پولِ سگ دُم را ديد ٬ شُل شود و حکم آقايش را نراند.
٤٠ ) دُو دُور فُوطک اسبابهاي خوب نفيس فرنگي را عموماً و اسبابهاي خرّازي و )
ساعتهاي کار مکُب را گويند.
٤١ ) آلت معطّله توپ و تفنگ و خمپاره و نظاير آن و کليّه ادات نظامي. )
٦) قيمت؟
٤٢ ) زيپُولي اطفالي که اغذيه را به هضم اوّل که در کبد رسيده باشد و هنوز قسمت ٦ )
تام به ريه و جگر نرسيده باشد و از آن به کليه و از آنجا به مرکزروح انساني که قلب است
نرسانيده دفع نمايد و قوّه ناساريقيِ او تمام شده باشد و به اين جهت قطور و آماسيده
بماند ٬ بزرگ نشود.
٤٣ ) بدعُنق بر وزن بَداُفُق ٬ اشخاص بدمال و کودن که زلف پاشنه نخواب بگذارد و ٬ )
محض خودخواهي ٬ بي منصبْ لباس نظامي بپوشد با کمالِ بدگِلي.
٤٤ ) قِرغُو قورتي و غرابهاي اهل دهات را مي گويند که ٬ به بستگي يکي از اهل )
شهر ٬ قباهاي سجاف قصب و ملبوس خارج از زيِّ رعيّتي بپوشد و در دِه خود را به نظر
مردم جلوه دهد. و به اين جهت جمعي از جوانان اهل ده او را از کار رعيّتي و نان حلال
٧) در حاشيه کتاب ٬ نويسنده اين جمله را افزوده است: خاصه اهالي تفرش که به اين درد گرفتار و هميشه
دربه در هستند.
باز کند. ٧
٤٥ ) ريق باشي اطفالي که به قوّه مُنخّرات ٬ از قبيل ماست و دوغ ٬ نطفه شان منعقد )
شود و ديرْنموّ و سفيدچهره باشند.
٤٦ ) بي مزه عموم اهالي تهران که تهر اني الاصل خصوصاً لوطيها و اجلافهاي از تجّار )
و کسبه شان.
٤٧ ) داش مشهدي خوش مزه ها و مردرندها و بچه بازهاي اهل تهران و تربيت )
يافته هاي سرگذرها را عموماً مي گويند.
٤٨ ) حلوا مردهايي که در تحت قوّه و امر و نهي زنهاشان باشند و به اين جهت مطيع )
همه مردم باشد.
١٨ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
٤٩ ) قُدِرمُه دامادهاي کلّه خرِ گُ نده هيکلِ قوي بنيه که دچار عروسهاي کوچکِ )
ضعيف البنيه شوند.
٥٠ ) کمخته زنهاي سطبر پوستِ کُلُفت هيکلِ درشت اعضايِ پير که مدّعي نزاکت )
شوند و شوهر نازک پوست طلب اند.
٥١ ) حاشيه کنايه از اشخاصي است که مقيّد و متکلّف به حاشيه دور کُلجه و جبّه )
مي شوند. و نيز کسي را گويند که مصدرِ هيچ امري نباشد و غالباً حاشيه مجلس بزرگان
بنشيند.
٥٢ ) بادنجان دور قاب چين اشخاصي که ٬ بدون رضايت صاحب مجلس٬ در مجلسها )
حکمراني و کارافزايي و فضولي کنند ٬ بي جا.
٥٣ ) مُردهکِنه غالب محرّرين دفترِ کشور و لشکر که به غليانْ هم بندند. )
٥٤ ) شپش لحاف کُهنه فرّ اشان و عمله حضور و نقاره خانه و صندوق خانه و ساير )
بيوتات که ٬ با تمکّن معاش٬ از کثرت حرص٬ در سن پيري هم در دوندگي است و به
جايش آسوده نمي نشيند و دور به هيچ کس نمي دهد ٬ اگر چه فرزندش باشد ٬ و از کار
دست نمي کشد.
٥٥ ) وارث خلق الله ملّاهايي که همّتشان جز به مال اموات خوردن مقصور نيست و )
بوي حلوا ٬ اگر از سمت جهنّم شنوند في المثل ٬ تا درک الاسفل از آن شوق روند.
٥٦ ) شليلاجان ميرزاهايي که غير از کار ميرزايي و تحرير و نويسندگي به هر امري که )
فرمايش دهند متصدّي شود و ٬ در ضمنِ ميرزايي ٬ مثلاً کوره پزي يا چارواداري يا للهگري
هم محض وفور حرص يا توسعه در خلاف کاري بکنند. و غالباً ٬ از کثرت پريشاني
حواس٬ شالش شُل مشل و توي پايش بکشد و شکستِ کلاهش معکوس باشد و
يک طرف جبّه اش روي زمين بکشد؛ و کفشش غالباً گاهِ راه رفتن کِشّ و کش و لِفّو لِف
کند؛ و ٬ هنگام چيزنويسي ٬ زبانش را بيرون آورد و آب دماغش بچکد؛ و قلمدانش بوم
قيامت باشد ٬ امّا زبانه اش را تعمير کرده باشد؛ و ٬ هنگام لزوم ٬ هرچه آقايش آواز کند:
و نيايد تا وقت آن کار بگذرد. « بله آقاجان » : ٬ جواب گويد « شليلاجان »
٥٧ ) خرخانه پزي جواني که در خانه خودش و در تحت تربيت نه نه و بابا و حوارييّن )
نه نه و باباش تخته شود و تربيت شود؛ و جز بدان سبک و سوق مُندَکّ و معطل بماند؛ و
پسنديده نه نه و باباش باشد.
فرهنگ واژه هاي عاميانه / ١٩
٥٨ ) پاچه فس فسي زنهاي پاسبُک که هرهفته هر هفت کرده ٬ بلا لزوم و با لزوم ٬ به )
خانه هاي منسوبان و آشنايان پدرش برود؛ و مهمان رفتن را خيلي خوشش آيد؛ و ٬
بي وقت و بي خبر و بي موقع ٬ جايها برود؛ و با زي ونازي حشر پيدا کند ٬ و ٬ به خانه هم که
باشد ٬ غالباً چادر نياز ٬ که معروف به چادر نماز است ٬ در سرش باشد؛ و ٬ به خانه
همسايه و در کوچه و سر نهر و درب دکانِ پاچه پزي ٬ به تماشا و صرّافي مردان و جوانان
باشد؛ و ٬ هنگام عاشورا و محرّم ٬ هر روزه يک تکيه اي به تماشا رود؛ و مختصراً کونِ
نشيمن نداشته و دل درست.
٥٩ ) خحّه قُلوچه زنهاي خنجرگذارِ بي باک که چند شوهر کرده باشند و شوهرها را عمداً )
سوزانده باشند و به هواي چند شوهر ديگر هم باشند.
٦٠ ) آب دزدک اطفال کوچک پيرزا را گويند که حرفهاي بزرگ بزند و حرکات پيرها )
از او صادر شود.
٦١ ) خَسَرَالدُّنيا والٰاخِره عموم اشخاصي که ٬ به زحمتهاي زياد و بي دينيهاي فاحش٬ )
دولتي بيندوزد و از ترسِ مردم نخورد و جمع کند ٬ بگذارد و بميرد. و اين حالت بيشتر
٨) مرآت البلهاء : شخص هرزه و بدباطني را گويند که ظاهر خود را براي تلبيس عوام آراسته مع هذا خودداري
به نظم و نثر متعرّض بزرگان دين و به صدد اخلال « از کوزه همان برون تراود که در اوست » نتوانسته به مضمونِ
در ارکان شرع مبين آمده و اظهار خبث باطن و هرزه درايي نمايد و از ترس مردم از گفته خود تبرّي جويد ٬ و اين
را خرزيرکي هم مي نامند. اين صفت ناشي از نفاق و حماقت است.
اختصاص به مجتهدين دارد. ٨
٦٢ ) نحس مستمر ايامي است که به مرافعه ٬ حسب الحکم ٬ به محضر قاضي و قضات )
حاضر بايد شد و با وکلا و اوصياي بي دين و بي مروّت مشاجره و مکالمه نمود.
٦٣ ) بدبخت مرد جوان که زوجه پير بگيرد و مرد پير که زن جوان ببرد. )
٦٤ ) خوش ادا آن کس که هرچه ذاتي و حقيقتي دارد اظهار کند و به خرج دهد از )
خصالات يا کمالات يا صفات و چيزي به عاريت به خود نبندد.
٦٥ ) نکيرَيْن مطرب و آوازه خوانان و شاهد بدادا و خرمرد را گويند که در مجلس به )
هم دستش کنايه از عيب اهل مجلس گويد و نجويٰ کند و اشاره و چشمک زند.
٦٦ ) پاچه پلشت شاعر و نديم و جليس که پاک نظر نباشد ٬ و به خانه بزرگاني که )
محرم است به هر کس برسد در خفيه بند کند ٬ خواه کنارِ بزم يا دالان و مبال باشد خواه
٢٠ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
دَمِ طويله يا حمّام يا گُلخن ٬ هرجا باشد؛ و ٬ در هنگام شهوت هم ٬ دَده و يا با ريش سفيد يا
لَلِه يا همسايه يا گداي درِ خانه يا رخت شوي يا غلام بچه ٬ هر که باشد ٬ از آن نگذرد. و اين
معني در اناث و ذکور هردو رعايت استعمال شده است.
٦٧ ) چُشه کسي را که امتحاناً يا حقيقتاً منصبي و رياستي دهند و او ٬ از کم ظرفي و )
بي متانتي ٬ جلدي از مال خلق الله و کسبه اسباب تجمّل فراهم کند و زودزود عمارت نو
بسازد؛ و او ٬ تا در کارِ ديدن تدارک است ٬ زودي منصبش را بگيرند و او در مبالغي دَيْن بماند.
٦٨ ) رختِ کار ملبوسي که عمري نگاه دارند و حفظ نمايند و نپوشند تا وقتي که )
گفتند پالان خر را راست کن ٬ آن وقت درآرند و بپوشند و در آن حال پيدا باشد که اين
ملبوسِ مرده است نه زنده.
٦٩ ) آسوده کسي که قسمت امروز را صرفِ امروز کند و قسمت فردا را [ صرفِ] )
فردا.
٧٠ ) آمال بين مردم خرْمردِ رند که مالش را ٬ از خوف اينکه مبادا گدا شود ٬ نخورد و )
نخوراند و به سختي گذراند و ٬ به اين خوف ٬ دايم العمر به گدايي زيست کند.
٩) در اصل: رفوع
٧١ ) کهنه خر اشخاص نومنصبِ نوعرصه اي که به لباسهاي کهنه ارزان خريدِ رفو ٩ )
کرده مايل باشد و بخرد و بپوشد و تشخّص بفروشد.
٧٢ ) خادم اللباس اشخاصي که لباسهاي خوب قيمتي زياد دارد و مي پوشد؛ ليکن از )
لباس هنر و معرفت و کمالات عاري باشد و ٬ در حقيقت ٬ آبرو را و شخصيت را فقط به
لباس و اسبابهاي خوب داند.
٧٣ ) بي مغز اشخاصي که ابداً به زادگي و اصالت نيستند و همان زخارف دنياداشتن )
را مناط اعتنا و اعتبار دانند.
٧٤ ) بي تديّن کلّ کسبه و تجّارِ بازاري را گويند. خصوصاً کسبه دارالخلافه. )
٧٥ ) لاش خور عمله چلوکباب را عموماً گويند ٬ و اشخاصي که اين غذاي لَچَر را )
بهترين طبخها مي دانند.
٧٦ ) کارنامه آنچه صنايع و بدايع از ملبوس و اسباب که از فرنگستان به ايران )
مي آورند.
فرهنگ واژه هاي عاميانه / ٢١
٧٧ ) لاشه محض کلّ نوکري که به مشق نظامي جنگ بياموزند و تربيت و عادت )
نموده اند.
٧٨ ) چُسِ سگ حرفهاي حق که به گوش بعضي از دشمنان دين و دولت اسلام )
مي خواند و تناکُر از آن دارند.
٧٩ ) مُورث فلج کالسکه و درشکه هاي قيمتي که جزو اسباب جلالات اين دوره )
مي باشد.
٨٠ ) گنهگنه مولّد تبِ دائم. )
١٠ ) يا: شرينه؟ ١١ ) کذا في الاصل ٬ شايد: جاري
٨١ ) شِربنه ١٠ زنهايي که خيلي زائيده باشند و بخواهند به اسباب خارجه سر و شکم )
درست کنند.
٨٢ ) حمّالِ کامل ميرزاها و خوشنويسها که فقط شوقشان به چيزنويسي و )
خوش طرحي جاي ١١ است و ديگر چندان مقيّدِ مقصودِ قصوري از محاسبي و کاتبي که
حاصل معاش باشد نيستند.
٨٣ ) گوز کسي که فقط به جلالات ظاهره فريفته و قانع شود و ٬ در خورد جلال ٬ نقد )
و مال و جنس و عيش اندروني نداشته باشد.
٨٤ ) روده کنايه از کار کساني است که بلاعلم و وقوف تقبّل کارهاي بزرگ و رياسات )
کلّي مي کنند.
٨٥ ) دام پول هرچه از فرنگستان به ايران مي آورند. )
٨٦ ) شَپلَّه نايبان و يوزباشيان و پنجاه باشيانِ فراش خانه که زورخانهکار باشند و با )
تابينها و فرّاشانِ جزو و اجزاي خودشان غالب شبها هم پياله شوند و انگشت کُونکي
بازي کنند و ندانند که حفظ مراتب و شأن به حدّ تفاوت منصب از واجبات عيني است.
٨٧ ) دِيُو ارباب عمايم ظاهرالصلاح که شب عمامه را طاقچه و قرابه را زمين گذارد )
و نمازش را بخواند و مشغول شرب و خمر و از اشعار عمرخيّام شاهد بر حِلّيّتِ شراب
بياورد و بگويد:
چو بوعلي خوري ار جرعه حکيمانه
به حقِّ حق که وجودت شود به حق ملحق
٢٢ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
و به اين سبب کلِّ ملّاهاي اصلي را هم ضايع کند.
٨٨ ) قوِلدِنگ صاحب هيکل و ريشي که به ناخوشيِ اُبنه مبتلا باشد. )
٨٩ ) خَرچه بچه خوشگلهاي مصنوعيِ قزويني پسند را گويند. )
٩٠ ) هُمرُک از قبيل مشهدي رحيم کَن کَن و هر کس به اين نمره درآيد ٬ و اين شکل )
آدم را درجنمِ طيورش که ببري شکل هما را دارد و در عالم سَبُعي هيئت گرگ دارد. و اين
لفظْ جامعِ جهتَيْن است.
٩١ ) چُلْمَن رِ ندها و زرنگها و لطيفهگوهاي از اهل اصفهان را عموماً مي گويند. )
٩٢ ) قُوزوليَ مُزولَي اطفالي که از بي مئوونگيِ[ بي مئونتي] مادرشان کم شير شوند و به )
بي شيري و سختي بزرگ شوند و ٬ همچنين ٬ بعد از رضاع و ايّامِ شباب ٬ به تنعّم بالا نيايد
و کوچک هيئت بماند ٬ چرا که وجود انساني هم مثل درختها مي ماند: در تربيت هرچه
آب زيادتر به آن برسد البته بلندتر و رعناتر مي شود و بالعکس بالا مي آيد.
٩٣ ) حسرتي اشخاصي که ٬ به گدايي و سرهم بندي ٬ اسباب تجمّل فراهم کند و ٬ )
براي آنکه به گدايي آبرو به خرج دهد ٬ ده جاي ديگر آبرو بريزد.
٩٤ ) بالابين غالب مُدَمّغين را گويند و آن که طبعاً فقيرگداز و ظالم نواز باشد و هميشه )
نگاهش به شاخصينِ ظاهري باشد.
١٢ ) مرآت البلهاء : لله بين [ نسخه بدل ها: لله وين ٬ لله دين] ٬ ميرزايي را گويند که به دستمال و جوراب هم بند باشد. و
نيز صاحب منصبي را گويند که جاجيم و کشمش و باسلق به جهت مباشر و سررشته دار و نويسنده خود سوغات
آورد. اين صفت مرکب از دنائت و طمع است.
٩٥ ) لَلَوين ١٢ آن که ٬ به درستي شش غاز بذل و خرج ٬ مي خواهد تشخّص پيدا کند و )
مردم از او ممنون باشند.
٩٦ ) آش مال نوکر و مصاحبي که زياد مزاح گوئيِ آقا را بکند و هرچه از او بشنود ٬ حق )
يا باطل ٬ تصديق کند.
٩٧ ) داشته باش صاحب منصبهاي بي کفايت که کار امروز را به فردا و کار فردا به )
پس فردا بيندازد و غافل از اين باشد که کار فردا با فردا مي آيد.
٩٨ ) عيّاشِ خر کسي که شراب خورد ٬ ليکن پشتِ درِ طويله و توي قهوه خانه و دمِ )
مُبال و زيرجُلي شراب خورد با وجود تمکّن.
٩٩ ) بي عُرضه آن که تموّل و مکانت داشته باشد ليکن نتواند به تشخّص بخوابد و )
فرهنگ واژه هاي عاميانه / ٢٣
بپوشد و برجاي و شايسته صرف کند.
١٠٠ ) فرشکي صاحب منصب و رئيسي که رسم و آداب بزرگي را به قدر منصبش )
نداند و نداند که چگونه با اشخاص رفت وآمد کند و به صلاحديدِ حواشي راه رود و
رفتار کند.
١٣ ) در اصل: خورده بين ١٤ ) در اصل: دستي دلق
١٠١ ) خُ رده بين ١٣ مردمان مُمسکِ نان نخور بي حَسَب و نَسَب که صاحب منصب )
شوند و جزئيات خود را از هرچيز بخواهد بر کليّات بزرگان بچرباند ٬ به زورِ افاده.
١٠٢ ) مترسک سرِ خربوزه فرّ اشان و گماشتگان جديدي که مأمور کارهاي بزرگ )
نمايند و ابداً بصيرت در انجام آن کار نداشته باشد.
١٠٣ ) اردکِ حامله بزرگان ديلم را خوانند و اشخاصي که بدان نمره و هيئت درآيند ٬ )
عموماً.
١٠٤ ) قليان دسته لَق ١٤ اشخاصي که هنگام راه رفتن کمرش متحرّک و دستهايش آويزان )
و سرش در دوران باشد.
١٠٥ ) مويز پي سُک زنهايي که صاحب قبيله يا عشيره و اقوام زياد باشد و همه روزه )
از مال شوهرش آنها را مهمان کند و دايماً در تکلّفاتِ آمد و شد آنها باشد.
١٠٦ ) موش روي قالب صابون اجلّاي سلسله علي آبادي را گويند و هرکس به اين )
نمره درآيد.
١٥ ) بُرش: نوعي سوپ به زبان روسي ١٦ ) يُلْ کَ سَن: راه زن به زبان ترکي.
١٠٧ ) چُرتي اهل ترياک و چاي و بُرْش ١٥ و قليان و وافور را عموماً مي گويند و اهل )
هند را خصوصاً.
١٠٨ ) يُلْ کَ سَن ١٦ سرهنگانِ پيرِ مُ نحني از توپخانه و قورخانه و غيره که از فرط هِرَم )
١٧ ) شايد: مقطور
[ =پيري] قوّه حرکت نداشته باشد ٬ ليکن هنوز به شرارتِ باطني مقطور ١٧ و منقمر باشد و
به توسعه هم رکابان جديدش راضي نباشد.
١٠٩ ) نجيم و نجيم زاده به اصطلاحات اصفهانيها عموم شاهزادگان و نوّابهاي صفوي )
و نادري و شاهرخي و ساداتي که فقط نسب را کمال دانند و به اين جهت بر مردم مزيدت
فروشند ٬ اگرچه داراي جميع اخلاق ذميمه باشد.
٢٤ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
١١٠ ) حجي وَ رِحجي کساني که فخر به اين کند که سلسله اجداد ما همه حاجي )
بودند و رفتن مکّه را مايه اعتبار و افتخار کنند وليکن به قدر خر عيسي هم کمال نفساني و
انسانيت حاصل نکرده باشد و اين ناخوشي بيشتر در سلسله تجّار ٬ خاصّه تجّار اصفهان ٬
عموم دارد.
١١١ ) دَنگال عموم اهل مازندران و نور و کجور که تن و هيکل بهيمي را به فوز )
برنجهاي صدري و کره هاي گاو و گاوميش منوّر مي نمايند ليکن از نور معني و معرفت
خبر ندارند. و من مي گويم: آدمي را که جانِ معني نيست حيواني به صورت بشر است
١١٢ ) لِخه صاحب منصبي که چندين مرتبه او را معزول و منصوب کرده باشند و باز )
در طلب مناصب خيزد و به اسبابهاي اسقاطي کارهاي تازه تر و اَعمال معتبر بخواهد.
١١٣ ) عُمَرگلي اشخاصي که عنصر ارضيه آنها بر عنصر هوايي و ناري ٬ که جوهر )
بسيطي باشد ٬ غالب باشد و هنگام مستي گردنها را چنان نگه دارند که ابداً حرکت نکند و
١٨ ) کذا في الاصل
خيلا ١٨ و خاموشي را کمال شخصي دانند و کفايات و کاردانيهاي دهاتي را بخواهد به
خرج ممالک و شهرهاي بزرگ به کار برد و نشر دهد و نفوس مستعدّه را از ظنّتِ[ کذا ٬ به
جاي ضنَّت] طبع به قهقرا برگرداند و به قوسِ نزولي راغب تر از قوس صعودي.
١١٤ ) وِل خرجي مصارف و تدارک قورخانه و توپخانه که غالباً در انبارها مي ماند و )
پوسيده مي شود ٬ خصوصاً خرج آتش بازيهاي اعياد که مکرّراً معمول است و آن را احياي
شعائر اسلام نام نهاده اند. و از توارد و تکرار عمل ديگر حظّي و انبساطي از آن حاصل
نيست.
١١٥ ) مَشنگي جوانهايي که به ميل خاطرخواهشان ٬ که از زنهاي معروفات باشند ٬ )
لباس بپوشند و بزک کنند و غالباً در رکاب آن زنها يا به طرز دورباش در جلو آنها برود.
١١٦ ) طُرقه مادرِ شاه طهماس کساني که ٬ به هواخواهي زنها ٬ در مجالس مردها ٬ )
فرصت حرف به ديگران ندهند و نيز بگويند و معني حرفها را ندانند.
١١٧ ) پهلوان نه نه کسي را گويند که به مربّي و استاد خود دربيفتد و آموخته هاي از او )
را به خرج او بخواهد بدهد.
١١٨ ) گوره خر عبدالله خان گوره خري بوده است از عبدالله خان امين الدوله حاجي )
فرهنگ واژه هاي عاميانه / ٢٥
محمّ دحسين خان صدر اصفهاني که ٬ در زمان خاقان مغفور فتحعليشاه ٬ مطلق العنان در
کوچه هاي دارالخلافه تهران مي گشته است و مي چريده است و غالباً بي خبر به خانه هاي
خاصّ و عام وارد مي شده و زن و مرد و صغير و کبير با آن ملاعبه و مغازله مي کرده اند و
خوراکش مي داده اند. و از شاه نيز قدغن بوده است که آن را نگيرند و اذيت نکنند و سُک
يا قلا و تيغ لايِ دمش نگذارند. و مدتي اين گوره خر بدين حال مي زيسته است. بعد از
آن ٬ هرکس را اين حالت عادت بوده و مي باشد مي گويند: مثلِ گوره خر عبدالله خان
. ١٩ ) حاشيه مؤلف: دو صفحه در منزل رباط کريم تحرير شد. روز دوشنبه ٢٩ شهر رمضان المبارک ١٣٠٧
مي ماند. ١٩
١١٩ ) آدمِ حاجي محمّدزمان خان شخصي بوده است از نوکرهاي مَحْرمِ حاجي )
محمّ دزمان خان ٬ برادر حاجي محمّدحسين خان سرتيپ صدر اصفهاني. وقتي ٬ به
وکالت آقايش٬ با کسي به محضر شرع به مرافعه منجر به قَسَم و قسّامه شده بوده است
و ٬ در قاعده شرع ٬ در قَسَ م ٬ وکيل و توکيل غير را جايز ندانند و آن شخص از کثرت
يقيني که در حقيقت مدّعاي آقايش داشته بوده است به جاي او قسم خورده بوده است و
از آن به بعد اين معني ضرب المثل است.
١٢٠ ) عبدال.. خَرْنه اگر غلط نکنم شاه باشد اين تنها ٬ چرا که زنِ شاه مي بايد در مرتبه )
شاهِ زنها باشد.
١٢١ ) آب جور امناي جديد که ٬ از قصرِ همّت و فيض نظر ٬ از براي سلطان هِيْ )
مستغل و دکاکين و کاروان سراي سازند؛ و يک طرف شهر را آباد مي کند ٬ آن طرف ديگر
را خراب مي نمايد ٬ چرا که دکاکينِ زياد سکنه مي خواهد ٬ و اصناف و کسبه در اين مايه
در دارالخلافه تهران نيست؛ و ٬ اگر دکاکين متفرّقه در محلاتش باشد ٬ از صد نفر يک نفر
کاسبِ بامعنيِ معتبر نيست که مايه دار باشد. در اين صورت ٬ اگر از مکانهاي ديگر به
دکّانهاي جديد نقل بدهند ٬ آنجاها خراب مي شود؛ و ٬ اگر به حال خود بگذارند ٬ جز
اينکه خرج بي جهت کرده اند و هنوز حاصلي نبرده خراب شود ماحصلي ديگر ندارد. و
گفته اند: يک دهِ آباد بهْ از صد دهِ خراب است.
٢٠ ) ظاهراً همان عباس دوس است.
١٢٢ ) عباس طُوس ٢٠ عباس طاووس است که سرسلسله طايفه اي از دراويش است و )
نسبتِ طريقيِ اين طايفه منتهي مي شود به عباس بن عبدالمطلب ٬ عموي پيغمبر
٢٦ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
صلواة الله و سلامُه عليه. و رسم ترتيب اينها اين است که هرکس مي خواهد در طريقه
اينها سلوک کند و به کمالات برسد چند سال مي بايد به قاعده اي که پيرشان دم مي دهد
زماني معتد گدايي کند و ٬ بعد از آن ٬ رسوم ديگر دارند که مي بايد از مرشد اخذ کند تا به
کمالي که شايد و بايد برسد.
١٢٣ ) شمامه کُلّ عطريات را مي گويند و خصوصاً نوعي از مرکبات گرمسيراتِ )
شيراز است از قبيل ترنج و بادرنگ که خيلي معطّر و لطيف و خوشگوار است و
خوش ترکيب است و ٬ از کثرت تازگي و لطف٬ حمل و نقل نمي توان کرد به جاي ديگر از
ولايات؛ مثل نارنج و پرتقال و غيره.
١٢٤ ) جانور وحشي کلّ اجزاي خلوتِ شاه و بعضي اجزاي خلوت که فقط از عالم )
خودشان بيرون نمي روند و مشغول خودند.
به کار رفته است. « بددماغ » ٢١ ) مستأنف به معناي
١٢٥ ) انسان نوعي ارباب قلم و اغلب امناي درباري و ادباي مستأنف ٢١ و شعراي )
عهد خودمان.
١٢٦ ) سَبُعِ شهري ارباب شمشير و ميرپنجگان و ارباب منصبِ عهد خودمان که )
٢٢ ) حاشيه مؤلف: دو صفحه در منزل فيض آباد روز سه شنبه سلخ شهر رمضان ١٣٠٧ [ نوشته شده] .
هرچه مي خورند از اجزاي خود و جيره مواجبِ نوکرِ جزو مي خورند. ٢٢
١٢٧ ) قاپُ وچي... حضرت اقدس شهرياري بي ريا. )
١٢٨ ) جهنّمِ موعود باغهايي که بهکلّي غذغن است. کسي که به آدم مي ماند در آنجا )
راه ندهند وليکن همه حيواني در آنجا مي چرد.
١٢٩ ) سگِ پاسوخته کلّ سربازان و اهل نظام؛ از بس که مشق نظامي کرده اند )
وامانده اند.
١٣٠ ) چائي پز غالب از امناي باسليقه و بَذولِ دولت؛ بعد از عمري که برِ ايشان )
مي روي ٬ يک دوپياله چاي بذل و ايثارشان است.
١٣١ ) بُ زگير غالب از امناي عاقلِ شاه؛ هنگام اخذ در تالارند و گاهِ سفره در نمازخانه )
و مکانهاي کوچک؛ و خصوصاً خادمانِ حرمِ جلالت را گفته اند.
١٣٢ ) بي شرم ميرزاهاي اهل عراق و تفرش که ٬ بعد از وزارتهاي بزرگ و عملهاي )
عمده ٬ محضِ وفور حرص و شَرَه ٬ به نوکريهاي پست و کوچک هم راضي مي شود و
فرهنگ واژه هاي عاميانه / ٢٧
مي سازد که مباد از مِلک و آبش يک من بفروشد و کسر شود؛ ديگر به اين معني
برنمي خورد که ترقّيِ معکوس بد است و مردن بهتر است تا اينکه به کمتر از خودي تملّق
و خدمت نمودن و قهقرا بازگشتن.
١٣٣ ) دورَگه اشخاصي که ٬ در لباس٬ جمعِ تابينِ جُندي و کسبي مي کنند؛ مثلاً )
قبايش ر استاست ٬ کُلجه اش نظامي است ٬ يا عمامه اش بر سر است و اُرُسيِ پاشنه به
٢٣ ) يعني بسيار کوتاه است.
خواب مي پوشد ٬ يا معمِّم است ريشش را مورچه پي مي زند. ٢٣
١٣٤ ) موزيکان کفايات و کاربينيهاي اهل شورا و مصلحت خانه ايران است. چنانچه )
از کلّ آوازهاي موزيکان هيچ نوايي معلوم نمي شود که زابل است يا شور يا چهاردُوال.
١٣٥ ) بي عقل کلّ ارکان و اعيان حاليّه جديده ايران که خودشان در اعمال جزئيه )
معاش خودشان ناقص اند و معطّل ٬ تقبّل کارگزاريهاي دولت و مملکت را مي نمايند و هر
روز بدتر از روز اوّل است و هِيْ مي خواهند ٬ به تقليدات فرنگان و دول خارجه ٬ کارِ
دولتي و ملّتي نظام دهد و غافل اند از اينکه مقلِّد در مقلَّد فاني است و خود را ضايع
مي کنند.
١٣٦ ) پسرک شاه و اجزاء و اعيان اين دوره قاطبتاً بدون استثناي چند نفر از آنها. )
١٣٧ ) علي واويلائي روضه خوانهاي تهران کلّاً و اشخاصي که ميل دائمِ روضه خواني )
دارند و هرشب جمعه را مستمراً روضه مي خواند.
. ٢٤ ) حاشيه مؤلف : دو صفحه در ساوج تحرير شد. در روز چهارشنبه غرّه شوال المکرم ١٣٠٧
١٣٨ ) آتشي بر وزن آقاکيشي [ کذا] ٬ نوکرهاي آذربايجاني را کلّاً مي نامند. ٢٤ )
١٣٩ ) سمندر بر وزن قَلَنْدَر ٬ بچه سيّ دهايي که از اوّل عمر و جواني دايماً در زحمت )
و عسرت و پريشاني و بي پدري بالا آمده باشند؛ و مدت العمر هيچ وقت از هيچ يک ابناي
زمان و اجلّه و اعيانِ دولت و ملت رويِ ترحّم و التفات و رأفت و نوازش نديده باشد؛ و
همش از زيرِ دستِ مردمانِ زبُّ الجُرَب بي مروت راه رفته باشد و لقمه ناني به جان کندن
به چنگ آورده باشد.
١٤٠ ) بازيچه اطفال کارهاي دولتي و ملّتي ايران خاصه در اين دوره ناصرالدين شاه. )
١٤١ ) هوشيار اشخاصي که به هيچ وجه خود را در اين اوقات دخيلِ هيچ امري از )
امور دولت نمي کنند و قبول کاري نمي کنند.
٢٨ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
١٤٢ ) پشکلي اطفال کوچک که از بزرگان و اعيان ملبّس به لباسهاي نظامي مي نمايند )
و بر اسب مي نشانند و براي دفع حسرتِ دلِ نه نه و باباش به جاها مي برند و معلوم است
که اين امرِ نه نه اوست و خيال مي کند که ديگر هيچ کس چنين شکلي نزاييده است. و اين
عزيزدردانه را همين پدرسوخته... زاييده است.
١٤٣ ) چل و چو اغلب اخبارات روزنامه ها که از دول خارج به ايران و از ايران به )
. ٢٥ ) حاشيه مؤلف: يک صفحه در منزل کُمزان نوشته شد. ليل دوشنبه ٦ شوال ١٣٠٧
خارج مي برند. ٢٥
١٤٤ ) يک کلاغ چهل کلاغ احاديث و اخباري که روضه خوانها و محدّثين و وعّاظ در )
منابر مي خوانند. و وجه تسميه اين لغت اين است که مثلاً يک کلاغي را شخصي در سر
مُ رداري ديد ٬ آمد به خانه به زنش گفت که دو کلاغ در فلان جا بر سر فلان مُردار ديدم.
زنش از براي زن همسايه حکايت کرد که شوهرم مي گفت سه کلاغ در فلان مکان
مشغول مُ ردار بودند. آن به ديگري گفت يکي زيادتر تا چند نفر ديگر که نقل قول شد
رسيد به چهل کلاغ.
١٤٥ ) خواهشمند کلّ شعرا ٬ و اُدبا و علمايي که با بزرگان مراوده مي نمايند و معاشر )
مي شوند؛ و کلّ ملّاها و اهل کمالي که مصدِّق اهل دولت اند.
١٤٦ ) ريشخند کلّ مخاطبات و عرايض فصيحه اي که غالب اهل حضور و عمله شاه )
به حضرت سلطاني مي نمايند و به خصوص قربانت شوم و تصدّقت شوم مکرّر.
١٤٧ ) سخت منافع پول و تنزيل در تنزيل که صاحبان پول از مردم و همديگر )
مي گيرند که حرام است و به صيغه شرعيه لابد حلالش مي نمايند.
١٤٨ ) از خود رضا مردمي که ٬ نزد خود ٬ خود را کسي مي داند و منصوبيات نفسِ )
خود را بر خَلقي مزيدت مي نهند و لوس مي شوند و درحقيقت که مي آئي جيفه اي بيش
مي شد.
١٤٩ ) بازار شام تکيه هايي که تعزيه داري جنابِ خامس آل عبا ٬ روحي ومَن يروح )
فداه ٬ مزيّن مي کنند. يا خانه هاي بزرگان که بزمِ تعزيه مي چينند و همگنانِ خود و مردم را
وعده مي خواهند به اسمِ روضه استماع کردن ٬ ليکن فقط مقصودِ باني اين شعر است: بيا
به خانه ما و ببين چه رنگين است.
فرهنگ واژه هاي عاميانه / ٢٩
١٥٠ ) قاسم خاني پنج ورق از بيست برگِ آس را مي گويند که دو برگش شر و اژدها و )
دوبرگش بي بيِ بچه به کُول و يک برگش شاهِ فيل سوار باشد. و آس بازي بازي معروفي
است که غالب از اولياي دولت و ملّت مي دانند و غالباً ٬ که قدري مي خواهند از خيالات
٢٦ ) محرّف آيه قرآن : وماالحيوة الدنيا اِلّا لهوٌ ولعِبٌ
٬ مشغول اين لَعب عُقبيٰ منصرف شوند ٬ به حکمِ و ماحيوٰة الدنيا الّا لَهْؤ ولعب ٢٦
مي شوند.
١٥١ ) هَفْ هَفو پيرمردهاي جسيم قوي بنيه را مي گويند که به تدبيرات اغذيه و )
نشرآيات مقوّيِ حکيمانه ٬ حفظ بُنيه خود را بکند ٬ و تا صد و صدوبيست سال از دماغ
کار و حال خود را نيندازد ٬ و مربّي جوانها باشد جهت حفظ وجود و بنيه ٬ ليکن تدبيراتش
٢٧ ) در اصل: پشخ ٢٨ ) در اصل: بر
قدري پهن و پخش ٢٧ باشد.
١٥٢ ) کهکه نماليده به مذاق اهل اصفهان ٬ شخصي را گويند که جسيم و بي رگ و تنبل )
باشد و وجودش منشأ هيچ خير و شرّي نباشد و خود را هم کافي بداند.
١٥٣ ) بابا ماما اشخاصي که سيرِ ٢٨ همه عوالم را نموده باشد و از گُ زمهگي به )
سرگُ زمگي به دَ ه باشي گري و از دَ ه باشي گري به پنجاه باشي گري و يوز[ =صد] باشي گري
٢٩ ) جمع مکسر ساختگي جشن
٬ و اعياد برسد؛ و وجوداً کارآمد و کاربه هم بند باشد؛ و ٬ در عروسي و قضاها و جُشون ٢٩
به همهکاري بتواند برسد؛ و باهيولا و خوش نيّت و فطرت باشد ٬ و هميشه پُ ردماغ و تر
باشد. و از جوانان بامعنيِ زرنگ از نمره خود هروقت بخواهد دسته اي بکند داشته
باشد؛ و اما... و ليش و دزد و هتّاک و نامرد نباشد؛ و از اِفساد و دو به هم زني و جاکشي و
شريک دزدهابودنْ اموالِ مغصوبه به چنگ نياورده باشد؛ و ٬ در معني ٬ صاحبِ رتبه
ولايت باشد؛ و ٬ اگر اين کس را بخواهد وقتي داروغگي و حکومت شهر يا بلوک بدهند ٬
بتواند خوب تا کند.
١٥٤ ) چلاس اشخاصي که هر چيز را مي بينند از خوردني و ملبوس با اسبابهاي )
نقاشي يا چيزهاي تازه که از فرنگستان و دوَل خارجه به اسم متاع مي آورند جَلدي
[ = برفور ٬ زودي] بخواهد و دلش آشفته آن چيزها شود ٬ زودي در تدارک گرفتن آن چيزها
بشود يا مثل آن را فراهم کند. و اين معني ٬ در همه جا از مراتب ٬ نقصش پيداست ٬ خواه
٣٠ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
در طبيعتِ شاه باشد يا گدا. اين حالت از بي مغزي و کم ظرفي و بي متانتي و دل کوچکي و
حسرت زدگي مي باشد.
١٥٥ ) خوش ناخوشک رؤسائي که محکوم اجزاء و عمله و اَکَ لَه خود باشند و به ميل )
هريک راه بروند. اگر متناقض يکديگر باشد و اين شخص بخواهد که هيچ کدام نرنجند و
خودش اين قدر استحکام و ثبوت و صلاح راي پيدا کرده باشد که نيک و بد اشخاص را
از هم جدا کند و جهتِ احسن و افيد و الزم را بگيرد و تدلّس و موُس موس بي معني و
ساختگي را او کند تا کارش قوام و نظامي بگيرد. و به حکم و ماجعل الله الرجل من قلبين
في جوفه ٬ خودش يک جهت و يک روي و يک دله شود ٬ تا هر چه به اين جهت قابل
است بر گردِ اجزا شوند.
١٥٦ ) بي رگ اشخاصي که به همه صدمات و خسارات و اِ فسادهاي اجزا و عمله با )
رعيت خود بسازند و صبر بي حدِّ بلافايده بکنند آن قدر که مقصد اصلي از ميان برود؛ و
ابداً حالت غضب در او نباشد؛ چرا که به حکم عقل ونقل و نصّ قرآني کلّ نفوس خاصه
است] شهوت و غضب ٬ که جمال و « بال » ملوک و اکابر مي بايد به اين دو پَرِ [ مقصود
جلال باشد ٬ به کمالات و مراتب ذاتي خود برسد. هريک از اين دو بال که ناقص باشد
محال است که هيچ ذي نفسي به کمال برسد. همين که بنا شود از يک جهت حرکت کنند ٬
هم خود آن بزرگ و رئيس مي تواند و هم اجزايش نظامي پيدا نمي کنند.
بلي شاه را مهر [ و] کين بايدي دو درياش در آستين بايدي
١٥٧ ) بادپاک کنايه از فرامين و ارقام و احکام و دستخط سلاطين و حکّام که ناسخ و )
منسوخ داشته باشد و منتج به اين نتيجه شود که به کلّي احکام خودش را خودش از
جريان و اعتبار بيندازد. و اين حالت از اختلال خيال و بي استقامتيِ حال و بي ثباتيِ راي
ناشي مي شود و خيلي خوب حالتي نيست. و سبب کلّي اين حالت طمع است که مثلاً
يکي مي آيد فلان مبلغ مي دهد حکم مي گيرد مي رود؛ و هنوز آن شخص مسلط به عمل
نشده ٬ معارضش مي آيد و آن يکي بالا مي کند بر آن مبلغ ٬ ناسخِ آن را مي گيرد مي رود ٬ او
را جواب مي کند؛ يا او يا غير از اين دو مي آيد از آن دو نفر زياد مي دهد و حاکم مي شود.
اين سلطنت و حکومت و رياست آخر منجر به اين مي شود که غلام بچه اي در رياست
دستخط شاه را مي درد و اعتنا نمي کند. و ٬ به اين سبب ٬ جمعي ديگر هم شاه را دريوزگي
فرهنگ واژه هاي عاميانه / ٣١
مي کنند و به اين جهت هرج و مرج در کلّ مملکت پيدا مي شود؛ و ٬ در معني ٬ تقصير با
خود حاکم است و يا سلطان که خودش حکم خودش را بي اعتبار کرده است؛ و اين
ناشي از قوّه طامعه و حرص است.
١٥٨ ) بي بي بنفشه کنايه از اشخاص لوس و پخمه و بي کاره است که خود را غالباً به )
البسه بنفش يا اطلس يا غيراطلس...
[ رساله به همين صورت ناتمام مانده است.]
٣٢ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
توضيحات
در مقدمه اشاره شد که واژه هاي اين فرهنگ با فرهنگ فارسي عاميانه استاد نجفي و
فرهنگ بزرگ سخن مقابله شده همچنين آقاي دکتر مجدالدين کيواني سراسر آن را مطالعه
و برخي از اصطلاحات را که هنوز بين مردم اصفهان رايج است مشخص کردند. در ذيل
تفاوتها را به نقل از اين دو منبع آورده ام. شماره درون پرانتز بر سر هر مدخل همان شماره
مدخل در متن فرهنگ است.
١) عزيز بي جهت که به غلط محبوب ديگران شده باشد (يا خود را محبوب ديگران )
پندارد). ( فرهنگ بزرگ سخن )
٢) عشّار گيرنده ماليات ده يک ( فرهنگ بزرگ سخن ) )
٩) گاگول گفتگو ٬ گيج ٬ ابله ٬ کودن ( همان ) )
٩) گاگول = گاگولي آدم خنگ و حواس پرت ٬ کم هوش که خيلي چيزها را تشخيص )
نمي دهد. (رايج در اصفهان )
١١ ) تاتوله = تاطوله = تاتوره گياهي علفي و يک ساله که بوي تندي دارد. ( فرهنگ بزرگ )
سخن )
١١ ) تاطوله = تاتوره مادّه سمي که معمولاً بر گوشت يا مواد غذايي مي زنند و به سگ )
مي دهند تا از بين برود. (رايج در اصفهان )
١٢ ) قاپ هفت روسائيده = قاپ قمارخانه آدم هفت خط زبل ٬ و مطلع از همه زرنگيها و )
حرام زادگيها. (رايج در اصفهان )
١٥ ) شرب اليهود از اصطلاحات رايج در ادبيات عرفاني و در اشعار حافظ. درهم و )
برهم ٬ آشفته. ( فرهنگ بزرگ سخن )
١٨ ) گداگشنه آدم تازه به دوران رسيده که روحاً و معناً هنوز گداست ٬ مقابل )
منيع الطبع. (رايج در اصفهان و جاهاي ديگر)
٢٠ ) کوچولي ريزجثّ ه ٬ امروزه هم رايج است و به اشخاص و به اشياء ريزجثّه گفته )
مي شود.
٢١ ) مُنْدک مانده و وارفته و از کارافتاده ( فرهنگ فارسي عاميانه )؛ حقير ٬ کوچک ( فرهنگ )
بزرگ سخن )
٣٦ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
٢٣ ) جل انبار يا جُ لنبر ٬ ژنده پوشِ بدريخت و بي سروپا ( فرهنگ فارسي عاميانه ) )
٢٥ ) لُختي = لات به آدمهاي مزاحم ٬ عربدهکش٬ باج گير و اهل زد و خورد گفته )
مي شود. (رايج در اصفهان )
٣٣ ) قُمعمع مطنطن ٬ مغلق و پرطمطراق ٬ پرلفت و لعاب ( فرهنگ فارسي عاميانه ) )
٣٤ ) په په به آدم بي عرضه و دست و پا چلفتي در اصفهان و تهران و برخي شهرهاي )
ديگر اطلاق مي گردد. (رايج در اصفهان )
٣٦ ) پرتُخمه داراي آب و تاب با تشريفات فراوان ٬ باشکوه و پررونق ( فرهنگ بزرگ )
سخن )
٤٨ ) حلوا شوهر حرف شنو و مطيع زن (محاوره مردم اصفهان ) )
٥٠ ) کمخته لايه چرک و کثافت روي پوست بدن ٬ کِبِ ره ٬ پينه ( فرهنگ فارسي عاميانه ) )
٥٢ ) بادمجان دور قاب چين متملق ٬ چاپلوس ( فرهنگ فارسي عاميانه ) )
به معناي آدم بدپيله ٬ مزاحم و موي دماغ « شپش خشتک » ٥٤ ) شپش لحاف کهنه واژه )
رايج است. (رايج در اصفهان )
٦٠ ) آب دزدک نوعي حشره گوشتخوار؛ ابزار مخصوص تزريق مايعات به داخل )
بدن ( فرهنگ فارسي عاميانه )
٦١ ) علي واويلا آدمهايي که براي مسائل کم ارزش جار و جنجال راه مي اندازند و )
شلوغ مي کنند. (رايج در اصفهان )
٧٥ ) لاش خور آدم مفت خور و کلاش )
٨٩ ) خرچه کسي که دوره بچگي او پايان يافته و به حدّ بلوغ رسيده است. ( فرهنگ )
بزرگ سخن )
٩١ ) چُلْمن آن که زود فريب مي خورد ٬ هالو. ( فرهنگ بزرگ سخن ) )
٩١ ) چُلمن گول خورِ بي عرضه ٬ سبک عقل و بي دست و پا و نالايق ( فرهنگ فارسي )
عاميانه )
٩١ ) چُلمن زرنگ بزن در رو (محاوره مردم اصفهان ) )
٩٦ ) آش مال مالنده آش بر پارچه ٬ متملق ٬ چاپلوس ( فرهنگ بزرگ سخن ) )
١٠٦ ) موش روي قالب صابون آدمي که در جايي قرار گرفته که به آنجا تعلّق ندارد. )
قرارگرفتن شخص در غير جاي خود. (رايج در اصفهان )
فرهنگ واژه هاي عاميانه / ٣٧
١٠٧ ) چُرتي آدم ترياکي ٬ کساني که مثل ترياکي ها چرت بزنند و خواب بروند. )
(محاوره مردم اصفهان )
١٠٩ ) نجيم و نجيم زاده محتملاً همان نجيب و نجيب زاده است. )
١١٠ ) حَجي حاجي (رايج در اصفهان ) )
١١١ ) دنگال پهناور ٬ وسيع ٬ بسيار بزرگ ( فرهنگ فارسي عاميانه ) )
١١٢ ) لَحه شغل پردرآمد ( فرهنگ فارسي عاميانه ) )
١١٣ ) عُمر گلي در همدان به آدم بدقيافه گفته مي شود. (نقل از دکتر معصومي همداني ) )
١١٧ ) پهلوان نه نه بچه اي که پيش مادرش٬ شير است. کساني که هارت و پورت زياد )
مي کنند. (رايج در اصفهان )
١٢٣ ) شمامه رايحه و بوي خوش٬ گلوله خوشبو ( فرهنگ بزرگ سخن )؛ امّا ٬ در اين )
رساله به معناي ديگري آمده است.
١٢٧ ) قاپوچي دربان ( فرهنگ فارسي عاميانه ٬ ذيل قاپچي/ قاپوچي ) )
١٢٩ ) سگ پاسوخته آدمهايي که دنبال کار مي دوند و زحمت زياد مي کشند ولي )
بدون نتيجه و به جايي نمي رسند. کنايه از اينکه خسته شدم و به نتيجه نرسيدم. (محاوره
مردم اصفهان )
١٣١ ) بزگرفتن و بزگير جنسي را با قيمتي فوق العاده ارزان تر از قيمت واقعي به چنگ )
آوردن ٬ بيشتر در صنف جواهرفروش رايج است.(رايج در اصفهان )
١٣٤ ) موزيکان موسيقي (امّا امروزه منسوخ شده است). ( فرهنگ بزرگ سخن ) )
١٤٢ ) پشکلي آدم کوچولو که از اندازه معمول کوچک تر است. (محاوره مردم اصفهان ) )
١٤٣ ) چِل و چو خبر دروغ ٬ شايعه بي اساس ( فرهنگ فارسي عاميانه ) )
١٤٤ ) يک کلاغ چهل کلاغ شاخ و برگ دادن به خبر تا حدّي که تبديل به ماجراي )
غيرواقعي شود. ( فرهنگ بزرگ سخن )
١٥١ ) هفَ هَفو = هاف هافو که فرتوت و شکسته و وارفته باشد و نتواند کلمات را )
به درستي ادا کند و گويي به جاي حرف زدن هافهاف کند. ( فرهنگ فارسي عاميانه )
١٥١ ) هف هفو در اصفهان به پيرمردهاي اهل غرولند و ناآراسته اطلاق مي شود. )
١٥٢ ) کهکه نماليده آدمهاي بي ارزش و متکبّر (محاوره مردم اصفهان ) )
١٥٣ ) بابا ماما بزرگ و کلانتر محل يا رئيس لوطيان محلّه که در کارهاي عمومي از او )
٣٨ / نامه فرهنگستان ٬ ضميمه شماره ١٩
رأي خواهند و دستورش را اجرا کنند. ( فرهنگ فارسي عاميانه )
١٥٤ ) چلاس که از هرچيز خوردني مي خواهد بخورد ٬ که به هر چيز خوردني )
ناخنک زند. ( فرهنگ فارسي عاميانه )
منابع
٨مجلد؛ ١٣٨٢ ش٬ فرهنگ بزرگ سخن ٬ دکتر حسن انوري و همکاران ٬ انتشارات سخن ٬ تهران ٬
فرهنگ عاميانه ٬ [ امثال ٬ لغات و مصطلحات] ٬ يوسف رحمتي ٬ تهران ٬١٣٣١ با مقدمه سعيد نفيسي (در
اين کتاب ٬ بخش واژه ها از امثال و اصطلاحات جدا و هريک الفبايي مرتب شده است)؛
٢ مجلد؛ فرهنگ فارسي عاميانه ٬ ابوالحسن نجفي ٬ انتشارات نيلوفر ٬ تهران ٬١٣٧٨
فرهنگ لغات عاميانه ٬ محمّدعلي جمال زاده ٬ انتشارات سخن ٬ تهران ٬١٣٨٢ مقدمه و برخي اصطلاحات
آن؛
. فرهنگ واژه هاي عاميانه ٬ [رساله حاضر] نسخه خطّي شماره ٥١٥٦ کتابخانه مجلس٬ از برگ ٦٣ تا ٧٨
[ مؤلف در مقدمه خود را رضا حکيم خراساني الاصل معرفي کرده است] ؛
؛١٩٤٥ فهرست نسخه هاي خطّي فارسي ٬ احمد منزوي ٬ مؤسسه فرهنگي منطقه اي ٬ تهران ٬١٣٥٠ ج ٬٣
؛ لغات مصطلحه عوام [ =مرآت البلهاء] به اهتمام احمد مجاهد ٬ انتشارات ما ٬ تهران ١٣٧١
مجله راهنماي کتاب ٬ سال پنجم ٬ شماره هاي ٤ و ٥ و ٬٦ تير شهريور ١٣٤١ . (در صفحات ٤٤٨  ٤٥٣ و
٥٥٤  ٬٥٥٨ در اين سال تمام متن مرآت البلهاء نخستين بار به چاپ سُربي رسيده است؛
مرآت البلهاء [ به انضمام کلثوم ننه] ٬ منسوب به شريعتمدار تبريزي ٬ به اهتمام محمود کتيرايي ٬ انتشارات
طهوري ٬ تهران بي تا.__

منوی اصلی

صفحه اصلی
مطبوعات و رسانه
مقالات و عناوین
برگ هایی از تاریخ تهران
تاریخ سکه
خرید کتاب
دانلود کتاب
کتاب‌های منتشر شده
ارتباط با مولف

جستجو
حاضرین در سایت
12 میهمان حاضرند
آمار بازدید ها
امروز163
دیروز502
تا کنون2346894

تهران نامه

© Copyright 2008 DARIOUSH SHAHBAZI . All rights reserved.