شنبه 27 مرداد 1397

به پایگاه اینترنتی آثار تالیفی داریوش شهبازی خوش آمدید. تمامی مطالب این سایت تحت حمایت قانون « حقوق مولفين » میباشد. هرگونه سوء استفاده به هر شکلی يا انتشار مطالب در سایتها یا نشریات بدون کسب اجازه از مولف و بدون ذکر منبع اکيدا ممنوع است. استفاده از مجموعه مقالات بصورت یکجا ممنوع میباشد.

 

صفحه اصلی arrow مقالات و عناوین arrow میهمان فروغ (پسر)

میهمان فروغ (پسر)

میهمان فروغ

... کلاس صبح تمام شد، مطابق معمول با دو سه همکلاسی ظهر از مدرسه آمدیم بیرون تا از بقالی نزدیک مدرسه در خیابان یخچال چیزی بخریم و بخوریم که شنیدیم کمی جلوتر از مدرسه سر پیچ تند سراب (مدرسه متعلق به دکتر وکیلی و به نام پسرش بهمن بود.) تصادف شده و راننده اش یک خانم بوده... گفتند آن خانم فروغ فرخزاد است شاعر است. روزهای بعد هم گفتند او درگذشته است. من و همکلاسی ها فروغ را نمی شناختیم زیرا نه او شاعر معروفی بود نه ما از شعر و ادبیات سر در می آوردیم. چندی بعد هم این حادثه در خاطرات بازیگوشانه کودکی امان کمرنگ و کمرنگ تر شد.

ولی بعدها شنیدم روز حادثه ابراهیم گلستان دوست فروغ تلاش داشت پیکر او را در قبرستان ظهیرالدوله به خاک بسپارد که گورستانی برای نامداران بود، اما راهی برای نیل بر این آرزو نداشت زیرا مدتی بود که دفن مردگان در آن گورستان ممنوع شده بود گلستان از دوست و همشهری اش دکتر باهری معاون فرهنگی دربار کمک خواست باهری تلفنی پرسید فروغ کیست؟ و گلستان آن گونه که دوست داشت او را معرفی نمود. باهری هم قول داد تمام تلاشش را در این راه خواهد کرد. بعد به عبدالله انتظام ریاست انجمن اخوت زنگ زد و موضوع را در میان گذاشت و گفت دلم می خواهد این کار انجام شود و ... انتظام خبر خوش موافقت کار را به باهری می دهد...عاقبت پیکر فروغ به جمع نامداران خفته در خاک علی خان (صفاعلی شاه) پیوست و در مجلس ایرج میرزا و رهی معیری و دیگران حاضر شد.

با سپری شدن نوجوانی، اندک اندک فروغ را شناختم واشعارش را ... شاعری که آنقدر عمر کرد که فقط دوره پرغلیان جوانی اش را سرود و فرصتی دیگر نیافت.

داستان زندگی فروغ مثل شعرش، شگفت انگیز و غریب است. حکایت زندگی خانه پدری و فضای سنگینش، ازدواج نا همگونش، جدایی ناروا از فرزندش، بستری در بیمارستان روانی اش، پیش بینی خودش در باره مرگش، آشنایی و رابطه گلستانش، دعوا با گلستان و خودکشی اش و عاقبت تصادف منجر به مرگش ...

 کامیار پسر فروغ، مادر را از سه سالگی دیگر هرگز ندید و ...

او سال های اخیر اطراف پارک قیطریه، ساز می زد. مهم نبود برای دلش و یا برای امرار معاشش، هر چه بود این از دل شیدایی او بر می خواست...

او در زندگی هیچگاه نام مانوس و دلنشین مادر و مامان را مثل تمامی بچه ها به کار نبرد و چون عموم مردم مادر را فروغ می گفت. نمی دانم این شیدایی از هجر مادر بود و یا از حکم جدایی پدر...

مادری که زیر بار سنگین سنتها تاب نیاورد و ...

ولی عاقبت کامیار با رهایی از زندان تن به آغوش مادر پیوست...

میهمان فروغ:

فروغ امشب ز خاک خفتگان بر خیز

میهمان داری

 عزیزی همچو جان داری

به لطف خاک سرد امشب، پسر،

 فرزند تنهایت به بر داری

فروغ امشب به بالین تو می آید

همان فرزند دلبندی که از دیدار او

 محروم بودی روزگاری چند

و فرزندی که از آغوش پر مهر تو، مادر

 دور ماند و گشت ناخرسند

در و دروازه را آذین ببند و

آب و جارو کن

فضای خانه را از عطر، پر کن

شادمانی کن

بروب از تیرگی ها، خانه را

روشن تر از مه کن

که امشب میهمان داری

چه بزم با شکوهی می شود امشب

که دیگر نیست ماتم، چون غم هر شب

سراسر شاعران مهمان درین آیین شاهانه

همه مست از شراب ناب شادانه

فروغ از چشمه جوشان شعرت

خوش بخوان امشب که تنها مانده فرزندت

به آغوش تو باز آید

سراسر کوچه ها را گشته تا بوی تو را یابد

هزاران زخمه زد بر ساز شیدایی

که تا شاید ترا کاود

فروغ این اشک فرزند تو از شوق است

به مهر مادری از گونه ها برچین

دگر فرزند را زاغوش مادر، کس نمی راند

کسی از قصه تلخ جدایی

نغمه غمگین نمی خواند

مبارک بادت این پیوند

به کامت بادت این شادی

در آغوشت بگیر این، حسرت کشیده سالها فرزند

 

 

 

منوی اصلی

صفحه اصلی
مطبوعات و رسانه
مقالات و عناوین
فرهنگ تاریخ تهران
برگ هایی از تاریخ تهران
تاریخ سکه
پیشینه تهران قدیم
تهران امروز
گالری
ارتباط با مولف
خرید کتاب
دانلود کتاب
کتاب‌های منتشر شده

جستجو
حاضرین در سایت
13 میهمان حاضرند
آمار بازدید ها
امروز136
دیروز571
تا کنون2078557

تهران نامه

© Copyright 2008 DARIOUSH SHAHBAZI . All rights reserved.