جمعه, 02 مهر 1400

باغ امیدی تهرانی (دوران صفویه)

اشتراک‌گذاری این مطلب: WhatsappTelegram
باغ امیدی تهرانی (دوران صفویه)

این باغ که از نامدار‌ترین باغ‌های تاریخ تهران در دوران صفویه است، به شاعری طبیب اهل قصبه تهران تعلق دارد. این طبیب اهل دل کسی جز مولانا ارجاسب امیدی تهرانی (نامش مسعود و تخلصش امیدی بود) نیست که دست تقدیر امانش نداد و دیری از بنای باغش نگذشته بود، که جان از کف داد، باغ ثمری برایش نگذاشت.

شرایط و اوضاع ایران پس از گذشت قرن‌ها از فروپاشی سلسله پادشاهی ساسانی و از سر گذراندن حوادثی بسیار، فضایی را مناسب ظهور سلسله مقتدر صفوی پدید آورد. حکومتی که مقابل قدرت عظیم دولت سنی مذهب آن روزگار، توانست دولت مرکزی مقتدر و دیوان‌سالارانه‌ای استوار بر پا سازد. گو اینکه این دولت دغدغه اصلی‌اش یکپارچه کردن طوایف و قبایل ساکن جغرافیای ایران تحت لوای حکومتی به محوریت مذهب شیعه بود، تا با حفظ اصول و روابط خود با دین اسلام بتواند از یوغ خلافت مذهبی عثمانی مستقل و رها بماند، اما سایه‌سار آرام‌بخش امنیت و یکپارچگی حکومت، زمین حاصلخیزی برای رویش و نشو و نمای نهال شعر و ادب مهیا ساخت.

در عصر صفوی در امر شعر و ادب فارسی تحولی به وجود آمد و بیش‌تر شاعران و سخنوران به تشویق پادشاهان این خاندان، به خلق آثاری گرانسنگ پرداختند. هر چند تهران خرد سده دهم قمری در قیاس با شهر‌های بزرگ در عرصه‌ شعر و ادب این عصر، امکان کمتری برای شکوفایی ذوق و هنر فرزندان اهل ادب خود داشت، اما این امر موجب توقف آن هنرمندان نشد، بلکه شاعران تهرانی پا در این میدان رقابت نهادند و به ذوق‌آزمایی پرداختند و نیک از آن میان برخواستند.

بلاغی درباره او می‌نویسد:

«... وی به جودت طبع سلیم و حِدت ذهن مستقیم سرآمد شعرای زمان بود و بی‌تکلف از متأخرین کسی قصیده را بهتر از او نگفته، و مولد او قصبه تهران است از اعمال ری؛ پدرش رییس و کد خدای آنجا بود. نام او در اصل ارجاسب بود. در اوایل عمر جهت تحصیل به شیراز رفته. و در زمره‌ شاگردان مولانا جلال‌الدین محمد دوانی، دانشمند و قاضی معروف، حکیم، متکلم و محقق، درآمده و اکثر کتب متداوله را نزد استاد خوانده؛ اما در طب بیش‌تر کوشیده در اواخر در تهران متون شده باغی طرح انداخت و او را موسوم به باغ امید گردانید. اما هنوز نهال امیدش بارور نگشته بود که جمعی بر سر او ریخته به قتلش رسانیدند. بعضی مردم این امر شنیع را نسبت به نور بخشیه کرده‌اند (والله اعلم) . افضل (نامی) این قطعه را در تاریخ او گفته:

نادرالعمر امیدی مظلوم / که بنا حق شهید شد ناگاه

شب بخواب من آمد و فرمود / کای ز سر درون من آگاه

سال تاریخ قتل من بنویس / آه از خون نا حق من آه / تاریخ تهران (گزیده)، حجت بلاغی، ص30.

و مولانا اسم او را تغییر داده مسعود نام نهاد و با اکثر اهل دولت شاه طهماسب اختلاط داشت. چنان که از اشعار او بر می‌آید در اواخر عمر به تهران باز گشته و در آن جا باغ و گلزاری طرح انداخت و آن را باغ امید نام گذاشت. بیش‌تر به قصیده سرایی تمایل داشت و ساقی نامه‌ای دارد که هرچند بسیار مختصر است اما اشعار بلند متین دارد. به غزل سرایی چندان میلی نداشته و در اکثر قصاید خود از اهل تهران شکایت کرده و شکایت هر چند گنجایش دارد اما چون خود اهل آن ولایت است چندان اصرار لازم نبوده سوء خلقی داشته است تا آن که در سال ۹۲۵ هـ. ق. جمعی بر سر او ریخته و مقتولش کردند. گفته‌اند که این جنایت به دستور میر قوام‌الدین نور بخش انجام گردیده است. در منقبت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب (ع) قصیده شیوایی دارد که این بیت، که خود برابر یک دیوان است، از آن قصیده است:

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست / که‌ تر کُنی سرانگشت و صفحه بشماری

 

ابیات زیر منسوب به او است:

تو ترک نیم مستی من مرغ نیم بسمل / کار من از تو آسان کام من از تو مشکل

شب قصّه‌ی هجر جگر سوز کنم / روز آرزوی وصل دل افروز کنم

القصّه که من بی‌ تو به صد خون جگر / روزی به شب آرم و شبی روز کنم

تا به خاطر باشد ‌ای بد عهد پیمان منت / بسته بر انگشت باید رشته‌ی جان منت

کسی را نبینم روز غم جز سایه در پهلوی خود / آن هم چو بینم سوی او گرداند از من روی خود

 

صبح بهار یکی از بهترین سروده‌های امیدی طهرانی است:

سپیده دم که از این عنکبوت زریّن تار / گسست رابطه تار و پو دلیل و نهار

فتاد زاغ زراندود و آشیان افق / چنان که مرغ ز نور چراغ در شب تار

همای اوج برین را پدید گشت جناح / غُراب قله نشین را سفید شد منقار

کشید بر فلک آبنوس گون خطّی / چو بر محک اثر نقره تمام عیار

رهی ز شرق جدا شد که بر سر آن ره / جدا شدند ز هم کاروان زنگ و تتار

به باغ لاله و گل آتش خلیل بود / پدید گشته ز لختی دخان و لختی نار

به کوه بس‌ که در افتاد عکس لاله در آب / به باغ بس که گل و یاسمن بریخت زبار

به رنگ دیده کبک دریست چشمه کوه / به شکل سینه باز است ساحت گلزار

چو مرغ عیسی اگر پیکری کنند ز گل / وز امتحان فکنندش به باغ از دیوار

ز لطف آب و هوا بس عجب نباشد اگر / یکی حیات بدو بخشد و یکی گفتار

 سحاب قطره زنان می‌رود که آتش گل / بسوخت خانه مرغان باغ و خرمن خار

 به جست و جوی لب جوی غنچه بسته میان به آرزوی صبا گل گشوده دست و کنار

 ز گل نمی‌نگرد بر شکوفه بلبل مست / کجا به آب کند میل مرغ آتشخوار

 ز آب و سبزه فتادست در چمن فرشی / که پود آن بود از سیم و تارش از زنگار

 مگر شکوفه بسر برد دوش در باران / که بر درخت فکندست صبح دم دستار

 

ابیاتی دیگر از او:

تو با منی بمیران من دست بشویم / تو خوی فشان از رخ من خون چکانم از دل

 دنبال آن مسافر از ضعف و ناتوانی / برخیزم و نشینم چون گرد تا به منزل

 

رواق مدرسه‌گر سرنگون شود سهلت / قصور میکده عشق با مباد قصور

بنای مدرسه از جنس عالی و سافل / خراب گشت و خرابات هم چنان معمور

 

ابیاتی از ساقی نامه:

بیا ساقی آن تلخ شیرین گوار / که شیرین کند تلخی روزگار

به من ده که تلخست ایام من / ز ایام من تلخ‌تر کام من

بیا ساقی آن جام گیتی نما / که از جم سیده است دورش به ما

به من ده که دوران گیتی مدام / ز دستی به دستی رود هم چو جام

بیا ساقی آن مومیایی خاص / که دارد یکی قطره‌اش صد خواص

به من ده که از جام گردون دون / فتادم در ین خا کدان سرنگون

بیا ساقی آن آفت عقل و هوش / بیاساقی آن لعبت لعل نوش

به من ده که بی‌هوشیم آرزوست / به بکران هم آغوشیم آرزوست

بیا ساقی آخر بیاسا دمی /  دمی بی‌غمی بهتر از عالمی

بیا تا قدح‌های پر می‌کشیم / لبا لب کنیم و پیاپی کشیم

 

 چند رباعی از او:

بیمار تو را شربت دیدار تو به / دیدار تو بهر عاشق زار توبه

به بر سر بیمار فرستادی لیک / آن سیب دَقَن بر سر بیمار توبه

 

شب قصه هجران جگر سوز کنم  / روز آرزوی وصل دل افروز کنم

القصه که من بی‌توبه صد خون جگر / روزی به شب آرم و شبی روز کنم

 

ابیاتی از یک قصیده او:

تو ترک نیم مستی، من مرغ نیم بسمل / کار من از تو آسان، کام من از تو مشکل

تو پانهی به میدان، من دست شویم از جان / تو خوی چکانی از رخ، من خون فشانم از دل

دنبال آن مسافر، از ضعف و ناتوانی /  برخیزم و نشینم، چون گرد تا به منزل

 

در مدح نجم ثانی، وزیر شاه اسماعیل اوّل، هم قصاید خوبی گفته و اغلب از نامهربانی‌های مردم ری شکایت کرده است:

زهی طلعتت برفراز رکایب  / فروزان چو در آسمان نجم ثاقب

حریم تو را حوریان در حواشی / جناب تو را قدسیان در جوانب

به بزم تو جمع‌اند خورشید رویان / چو در خانه مَه قِران کواکب

فغان مرا ساکنان جنابت /  اگر نشوند از علّو مراتب

عجب نیست خیل سلیمان چه داند / که موری شود پایمال مراکب

 

دو بیت از یک مثنوی نام تمام او:

افتاده حکایتی در افواه  / که آیینه سیاه گردد از آه

و ین طرفه که آه صبحگاهی / ز آیینه دل برد سیاهی / تهران به روایت تاریخ، ص113، به نقل از آتشکده (آذر بیگدلی) ص1067 / هفت اقلیم، ج3، ص63 / تهران در گذشته و حال، ص459.

بیشتر بخوانید: