دوشنبه, 05 مهر 1400

شاعران تهرانی (۱) - امیدی تهرانی

اشتراک‌گذاری این مطلب: WhatsappTelegram
امیدی تهرانی

تا کی ز غم جهان پریشان باشم / وز جور فلک بی‌سر و سامان باشم

از کجروی چرخ بد اختر تا چند / افتاده به خاک راه یکسان باشم

(خواجه ابوالقاسم تهرانی)

 

پاره‌ای گفته‌اند تهرانیان سده‌های نخستین اسلامی خانه‌هایشان زیر زمین و در انبوه درختان بوده بدان سبب که زندگی آنان از راهزنی کاروانیان ری می‌گذشته است.

سوای این که درستی این سخن خود جای تامل دارد. لیکن با قید صحت آن باز هم شرط انصاف نباشد که به جرم خشونت نیاکان تهرانیان از ذوق و قریحه شاعری و فرزندان این دودمان درگذریم.

تهرانی‌ها بعد از حمله مغول به ری و نابودی آن شهر به این توفیق اجباری دست یافتند که در خلاء آن شهر بزرگ جای آن را گیرند گو این که ری بعد از این حادثه غم انگیز و تلخ کوشید تا تن نیمه جانش را راست کند ولی بختش یاری نکرد و هر چه زمان گذشت ناتوان‌تر شد تا از زمره شهرهای ایران خارج گشت. در این سقوط تهران فرصت یافت تا به یاری تقدیر و سرنوشتش از دیگر رقیبان قدرش در این گستره، چونان ورامین و دیگر آبادی‌های ‌آباد سبقت گیرد تا از خاک به افلاک رسد. از این دوره به بعد آهسته‌آهسته تهران به راه آبادانی گام نهاد و پابه‌پای رشد و توسعه اقتصادی و اجتماعی‌اش صاحبان ذوق و قریحه تهرانی، آنان که مایه شعری داشتند هم مجال پرورش این حس و حال برتر را پیدا کردند و در دوره‌های بعد شاعرانش پهلو به پهلوی دیگر شاعران این دیار شعرپرور و ادب خیز زدند.

شاعران تهرانی به ویژه از سده دهم هجری به بعد کم نیستند که بسیارند، شاید حق مطلب در معرفی آنان ادا نشده باشد. در این نوشته کوتاه، امیدی از خیل آن بزرگواران را می‌شناسانیم:

مولانا امیدی تهرانی، نامش مسعود ارجاسب و تخلصش امیدی است. پدر او کدخدای تهران بود، وی را در کودکی برای تحصیل علم نزد مولانا جلال‌الدین محمد دوانی از قضات دانشمند و محقق آن زمان به شیراز فرستاد. امیدی دروس متداول زمان را آموخت و در طب بیشتر کوشید. او در اواخر عمر به تهران بازگشت و خود در زمره کدخدایان تهران درآمد و در میان تهرانیان احترام فراوانی یافت و مشهورترین باغ آن روزگار تهران را با نام «باغ امید» طرح انداخت. مولانا دوانی بر اثر علاقه به او نامش را به مسعود تغییر داد. امیدی در کنار دیگر آموخته‌هایش شاعری را نیز خوب آموخت. قصیده را نیکو می‌سرود. ساقی نامه‌ای دارد با اشعار بلند و متین.

امیدی هم‌عصر شاه اسماعیل صفوی بود و به سال ۹۲۵ قمری برابر با ۱۵۱۹ میلادی در باغ امید خود به دست جمعی از نوربخشیه (پیروان میرقوام‌الدین نوربخش) به قتل رسید.

 

ابیاتی از ساقی‌نامه او:

بیا ساقی آن تلخ شیرین گوار / که شیرین کند تلخی روزگار

به من ده که تلخست ایام من / ز ایام من تلختر کام من

بیا ساقی آن جام گیتی نما / که از جم رسیده است دورش به ما

به من ده که دوران گیتی مدام / ز دستی به دستی رود همچو جام

 

و با نام «صبح بهار» سروده است:

سپیده دم که از این عنکبوت زرین تار / گسست رابطه تار و پود لیل و نهار

فتاد زاغ زراندود ز آشیان افق / چنان که مرغ ز نور چراغ در شب تار

 

نیز گفته است:

شب قصه هجران جگرسوز کنم / روز آرزوی وصل دل افروز کنم

القصه که من بی‌ تو به صد خون جگر / روزی به شب آرم و شبی روز کنم

 

و یا:

تو ترک نیم مستی، من مرغ نیم بسمل / کار تو از من آسان، کام من از تو مشکل

تو پا نهی به میدان، من دست شویم از جان / تو خون چکانی از رخ، من خون فشانم از دل

بیشتر بخوانید: